PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : انجمن شعر



La Masia
02-09-2013, 05:53 AM
در آغاز هیچ نبود جز شعری برای تو


هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کند
چون زبان، می باید اول خلوتی پیدا کند


این تاپیک به درخواست دوستان ایجاد شد تا علاقه مندان به شعر در این انجمن در چارچوب اون در رابطه با اشعار خودشون و یا اشعار مورد علاقشون بحث و گفتگو کنن
یا اینکه شعری که از نظرشون زیباست رو با دیگران به اشتراک بزارن
بهتره که برای اشعاری که دوستان قرار میدن فقط خواننده نباشیم و در موردشون نظر هم بدیم


برای شروع شعری از پادشاه مُلک غزل سعدی شیرازی

من از آن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غمهای جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می نماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثی ست صحیح
نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم

ALI NE
02-09-2013, 01:18 PM
بالاخره بعد از کش و قوس های فراوان این تاپیک زده شد :4:
جا داره از استاد علیرضا یه تشکر ویژه بکنم که با وجودِ مشکلاتی که داشت زحمتِ تاپیک رو کشید :213: و چه خوب که تاپیک رو با شعری از سعدی استارت زد!
امیدوارم همونطور که استاد گفت فقط خواننده ی شعرها نباشیم، و همونطور که توی دیگر تاپیک ها بحث میشه اینجا هم در مورد اشعاری که قرار میگیره نظر بدین و به بحث بنشینیم
اگه کسی هم دست به قلمه میتونه نوشته هاشو بذاره تا نظرات بچه هارو در موردش بدونه...
در کل امیدوارم به همراه هم فعالیت خوبی توی این تاپیک داشته باشیم و به این وسیله قدری هم ادبیاتمون رو تقویت کنیم!
انشالا بعدها مقالاتی هم با مضمون ادبیات قرار میدیم...


برای گام اول، شعری از "معینی کرمانشاهی" پیشکش:

خانمانسوز بُــوَد آتشِ آهـی گاهـی
ناله ای میشکند پشتِ سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سُـلکِ سـلاطین پویـد
سالک بی خـبرِ خفـته براهــی گاهی

قصه ی یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود
به عزیزی رسد افتـاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اخترِ عشق
آتـش افروز شود برق نگـاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند برِ گل، هرزه گیاهی گاهی

چشـم گریـان مرا دیدی و لبخـند زدی
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم، فریبـنده ترت میـبینـم
در دل موج ببـین صورت ماهی گاهی

زرد رویـی نبـود عیـب، مرانم از کوی
جلـوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـد که با گریه دلـت نرم کنـم
بهر طوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

esbarin6
02-09-2013, 07:51 PM
میرزا محمّد جیحون، ملقّب به «تاج الشعراء»، در سال 1350هـ . ق در محله ی «گازرگاه» یزد تولّد یافته و در سال 1301هـ . ق در «خواجه ی خضر» کرمان سر بر خاک نهاده است.

جیحون در عصر خویش ، شاعری متوسط بوده، امّا بر اثر مراثی مؤثّری که سروده و سفرهای فراوانی که به شیراز و اصفهان و تهران و بنادر خلیج فارس و هند و عراق و استانبول نموده و در محافل بزرگان عصر راه یافته، از شهرت فراوانی برخوردار گشته است.

یکی از اشعار جیحون اثر زیر است که در آن بسیاری از آرایه های ادبی بکار گرفته شده و از نظر بازی با الفاظ بسیار قابل توجه است:




مرا ترکیست مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر

چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ

بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر

دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین

به قد ، تیر و به مو ، قیر و به رخ شیر و به لب ، شکّر

چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان

نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ

چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور ، نشناسم

ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !

r.p.barca
02-09-2013, 07:53 PM
اول واقعا جا داره تشکر کنم بابت این انجمن
چون همونطور که همه میدونن بعضی اوقات قلم کارهایی رو میتونه انجام بده که کمتر از معجزه نیست .قلم با احساس ادم رابطه خیلی نزدیکی داره .گاهی چند کلمه کوچیک وقتی کنار هم قرار میگیرن و یک جمله کوچیک رو تشکیل میدن چنان معنی بزرگی از این جمله کوچیک به وجود میاد که حتی چندین صفحه هم نتونه احساسی رو که از اون یک جمله به ادم دست میده رو توصیف کنه .فقط امیدوارم این تایپیک همیشه فعال باشه و بعد از جلو رفتن چند صفحه از رونق نیفته و کسی نباشه که شعر یا نوشته ای رو اینجا بنویسه. همه میدونیم که ما یکی از بزرگترین سرمایه هامون ادبیات کهن و قدیمیمون هست و فکر نکنم حتی چند تا انجمن هم بتونه تمام این اشعار رو بازگو کنه .
و اینکه صد در صد اگر سعدی رو نماینده بزرگ شاعران هم سبک و همزمان خودش بدونیم. احمد شاملو رو هم باید بزرگترین شاعر شعر نو دونست .شاید بزرگترین انقلاب شعر در قرن حاضر بدست نیما بوده که شعر نو رو ارائه میکنه ولی شاملو رو باید بزرگترین شاعر این سبک دونست .و نمیشه صحبت از شعر باشه و قطعه ای از شاملو نوشته نشه


و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري ست
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه
نبرم
روزي كه هر لب ترانه ايست
تا كمترين سرود، بوسه باشد
روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه ايست
و قلب
براي زندگي بس است
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم

La Masia
02-09-2013, 10:16 PM
اشک در چشـم، فریبـنده ترت میـبینـم

در دل موج ببـین صورت ماهی گاهی
معینی کرمانشاهی توی این بیت حقیقتا تونسته شعر رو در بالاترین سطح به ظریفترین شکلش بیان کنه

افتادن عکس ماه در چشمه یا برکه یک کلیشه ادبی در تاریخ ادبیات ما حتی دنیاست که بارها شاعرا ازش استفاده کردن
مثل کلیشه ماه و پلنگ

اینجا شاعر چشم خودش رو که از اشک پر شده چشمه ای میدونه که حالا لیاقت افتادنِ تصویرِ صورت یار که به ماه تشبیه شده رو درون خودش داره
اصلا با این بیت شاعر تونسته به نوعی یه تعریف تازه از اشک عاشق در راه یا فراق معشوق بده

درواقع اشکِ عاشق یک تراژدی نیست بلکه وسیله ایه که توسط اون حتی میشه چهره یار رو فریبنده تر دید

جدای از این
ردیف این غزل، خودش قافیه ی قوافی غزل هست
یعنی کلمه «گاهی» خودش قافیه ی ماهی آهی راهی و... هست به همین خاطر پشت سر هم اومدن قافیه و ردیف خیلی به موسیقی و آهنگ غزل کمک کرده
و به نوعی در پایان هر بیت آهی آهی به گوش میرسه
و این آهی آهی به درونمایه غمگنانه غزل کمک زیادی کرده
یعنی فرم به بهترین شکل با محتوا هماهنگ شده


غزلی که میثم از مرحوم میرزا محمد گذاشته میشه گفت واقعا یک غزل فرمه
یعنی غزل کلیت(معنی و مجموعه آرایه های به کار رفته) خودش رو مدیون فرمشه

استفاده پیاپی از واو به نوعی یک واج آرایی غیر مستقیمه
و توی مصرع آخر وقتی با تکرار حرف سین همراه میشه این مسئله برجسته تر هم میشه



ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !



در مورد شاملو هم حرف دارم

sћaĦяiaʀ
02-09-2013, 10:47 PM
تشکر از علیرضای عزیز ، بشخصه اعتقاد دارم که جای چنین تاپیکی ولو اینکه مدت فعال بودنش از دو سه ماه تجاوز نکنه ، خالی بود . متاسفانه شعر و زبان پارسی الان در نهایت مظلومیت و غربت خودش قرار داره .
خیلی از کسانی که حتی تحصیلات دانشگاهی هم دارند در نوشتن درست کلمات اشکال دارند . علاوه بر این ، الان دیگه هرکسی از ننه ش قهر میکنه ، دو سه تا کلمه بی معنی به هم میبافه و اسم خودش رو شاعر میذاره . در غیاب شاعران بزرگ ، ... هم ابوعطا میخونه . من چون بخاطر حوادث تلخی که امسال تجربه کردم روحیه حزینی دارم و طبعم بیشتر با اشعار حزین سازگاری داره زیاد در این تاپیک پست نخواهم داد چون دوست ندارم روحیه حزینم رو به دیگران سرایت بدم اما حیفم اومد این شعر زیر رو نذارم . شاید این شعر زیبای استاد شفیعی کدکنی ، حرف دل تمامی دوستداران شعر پارسی باشه . البته اصل شعر 31 بیت هست ولی هر چی سرچ کردم بیشتر از 21 بیتش رو ندیدم . همون 21 بیت رو میذارم اما اگه حسش اومد اون 10 بیت رو هم به پستم اضافه میکنم و پستم رو ویرایش میکنم .


ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند

ای خفته خوار، بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند

نه شور و حال و عاطفه، نه جادوی کلام
نه رمزی از زمانه و نه پاره ای ز پند

نه رقص واژه ها، نه سماع خوش حروف
نه شهسوار معنی بر لفظ چون سمند

چونی چگونه ای به چه امید زنده ای
اشکت روان چراست به زنهار و به زهرخند ؟

یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبه رود هیرمند

یا رب چه بود آن که دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند

فردوسی ات به صخره ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند

ملاح چین، سروده سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده بران نیلگون پرند

روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند

از شوق هر سروده حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد، از روم تا خجند

فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند

اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند

زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم، بر آتش نهی سپند

کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند

جای بهار و ایرج و پروین جاودان
جای فروغ و سهراب و مید ارجمند

بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند

آبشخور تو بود، هماره ضمیر خلق
از روزگار «گاهان»وز روزگار «زند»

واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

در حیرتم ز شب شومت ای شگرف
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟
.................................................. ....................

ALI NE
02-09-2013, 11:34 PM
معینی کرمانشاهی توی این بیت حقیقتا تونسته شعر رو در بالاترین سطح به ظریفترین شکلش بیان کنه

افتادن عکس ماه در چشمه یا برکه یک کلیشه ادبی در تاریخ ادبیات ما حتی دنیاست که بارها شاعرا ازش استفاده کردن
مثل کلیشه ماه و پلنگ

اینجا شاعر چشم خودش رو که از اشک پر شده چشمه ای میدونه که حالا لیاقت افتادنِ تصویرِ صورت یار که به ماه تشبیه شده رو درون خودش داره
اصلا با این بیت شاعر تونسته به نوعی یه تعریف تازه از اشک عاشق در راه یا فراق معشوق بده

درواقع اشکِ عاشق یک تراژدی نیست بلکه وسیله ایه که توسط اون حتی میشه چهره یار رو فریبنده تر دید


حرفت کاملاً قبول، اما سر این بیت چندساعت پیش داشتم با یکی از دوستان صحبت میکردم، علاوه بر این یه برداشت دیگه هم میشه ازش داشت!

چشم گریان سرخ میشه دیگه، بعد اینجا ممکنه چشم گریان سرخ رو به ماهیِ سرخ تشبیه کرده باشه؟!



غزل میثم ریتم فوق العاده ای داشت، هنوز شعری با این ترکیب نخونده بودم و خیلی خوشم اومد!
اون تیکه از شعر راحله هم که میگه: "روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند، قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است..." رو پسندیدم.
با وجود اینکه علاقه ی چندانی به شعر نو ندارم اما واقعاً شعرای شاملو خیلی قهاره !
بخصوص اونجا که میگه:

اشک رازی ست...
لبخند رازی ست...
عشق رازی ست...
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود!

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی…
من دردِ مشترکم
مرا فرياد کن...

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم


نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست


در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك خوانده ام
زيباترين سرود ها را؛
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند


دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با طوفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي تورا دريافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست ..!

LIONEL10
02-10-2013, 03:30 AM
با سپاس از عليرضاي عزيز بابت تاپيك جديد انجمن شعر:8:

اين شعري كه ميخوام بزارم از نصرت رحماني هست خودم كه اينو خيلي دوست دارم اميدوارم مورد پسند شما عزيزان هم باشه


«نصرت! چه می*کُنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک می*کشی
گُم گشته*ای به پهنه*ی تاریک زندگی
نصرت! شنیده*ام که تو تریاک می*کشی.

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده*ای
این دست کیست در ره بادت نشانده است؟
پرهیز کُن ز قافله*سالار راه مرگ
چون، چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته*ای
ای مرغ خوش*نوا ز چه خاموش گشته*ای؟
روزی به خویش آیی و بینی که ای*دریغ
با این همه هنر، تو فراموش گشته*ای!

هر شب که مست دست به دیوار می*کشی
از خواب می*جهد پدرت، آه می*کشد!
نجوا کُنان به ناله سراید: «که این جوان
گردونه*ی امید به بی*راه می*کشد».

دیشب «ملیحه»، دختر همسایه طعنه زد:
«آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!»

ـ «مادر!... بس است... وای...
فراموش کُن مرا.
باید که گفت: شاعر ناکام شهر ما!

مادر! به تنگ آمدم از دست ناکسان
دست از سرم بدار، ندانی چه می*کشم
دردی*ست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد، کی به گفته درآید که می*کشم»

ـ «نصرت! از آن مردم خویشی، نه مال خود
زنهار! تیرگی بزند راه نام تو
هر گوش، منتظر به سرود تو مانده است!
نصرت! شرنگ مرگ نریزد به جام تو!»

La Masia
02-10-2013, 04:17 AM
با اجازه دوستان یک غزل عاشقانه از خودم
حدودا مال 7 سال پیشه که عاشقش شدم و...:9:
با هزار مکافات بعد از تلاشهای فراوان قرار گذاشتیم
توی یه رستوران در حالی که به شدت محو تماشاش بودم:4: در خلسه عارفانه خودم:4: اولین بیت این غزل متولد شد بعدم رفتم خونه کاملش کردم
وقتی یاد اون روز میفتم فقط میتونم سکوت کنم
اولین روز بعد از ازدواجم این غزل رو که داده بودم با خط خوش بنویسن قابش کردم و بهش هدیه کردم
اونم بهش نگاه کرد و کامل خوندش بعد گفت دستت درد نکنه اما فرشته ها که در درجه ای پایینتر از آدما قرار دارن:7:
منم برای اولین بار فهمیدم که توی ذوق خوردن یعنی چی:4:



سنگ سیاه چشم تو خال فرشته هاست
پیراهنت به رنگ زلال فرشته هاست

لبخند تو تراوش ذهن فرشته ایست
بر چهره ای که طرح خیال فرشته هاست

پرواز گیسوان قشنگت عجیب نیست
هر تار موت بسته به بال فرشته هاست

_ این زن مگر چه داشت خدایا که خلق شد؟
بانوی من جواب سوال فرشته هاست

از تو خدا فقط بدنت را به من سپرد
اما دریغ روح تو مال فرشته هاست

روزی فرشته ای به تو عاشق شد و سرود
سنگ سیاه چشم تو خال فرشته هاست...

r.p.barca
02-10-2013, 01:58 PM
فریدون مشیری شاعری هست که به شخصه اشعارش خیلی نزدیک به احساسات و روحیه من هست ,شاید بگم بعد از جمالزاده کاملترین مجموعه کتابهام مربوط میشه به مشیری! احساس ساده و لطیفی که که فریدون داشته وبه دور از هرگونه غرض و ***** بوده تاثیر خاصی روی اشعارش داشته که این سادگی باعث شده کمتر کسی باشه که اهل شعر و قلم باشه و خاطره ای با نوشته های مشیری نداشته باشه.
شاید خاطره انگیز ترین سروده استاد شعر کوچه هست که خودشون هم بارها گفتند که شعر های بهتری از کوچه دارم ولی همیشه از من درباره این شعر میپرسند.
دوست دارم خیلی بیشتر از این ها راجع به استاد بگم اما چون با گوشی دارم مینویسم یکم سخت هست ولی حتما تو اینده یک مطلب کامل از مشیری مینویسم با این که ایشون نیازی به این نوشته ها ندارند ولی حداقل کاری هست که میتونم در قبال احساسات و حال و هوایی که با خوندن شعراشون بهم دست میده انجام بدم .یه شعر زیبا استاد دارند که خیلی با حال الان این روزگار ما نزدیک هست و امیدوارم شما هم خوشتون بیاد البته ببخشید اگه مشکلی تو ارسال هست چون با گوشی فرستادم...
پهلوآنانی تناور را میان محفلی لم داده تنگا تنگ هم در دود و دم دیدم
سرفرازان را بدین خواری فرو افتاده کم دیدم
دود می پیچید و من از درد با چشمان اشک الود سخت پیچیدم به خود چون دود با رفیقی گفتم:
این ملک زهم پاشیده این خلق به خون غلتیده این ایران و ویرانی که این سان ناتوان ماندست چشم در راه کدامین پهلوان ماندست؟
.
.
.
کاوه، ارش ،مازیار، ایا از نژاد دیگری بودند؟ کاندر آن هنگامه بیداد جان به پستی ها نیالودند.
روی در روی ستمکاران قد علم کردند، پشت دشمن را اگر یکباره نشکستند، خم کردند!
روح بزرگ پهلوانی بود، روح را باری قوی کن، کاوه یا ارش توانی بود !

ALI NE
02-10-2013, 02:26 PM
با اجازه دوستان یک غزل عاشقانه از خودم
حدودا مال 7 سال پیشه که عاشقش شدم و...:9:
با هزار مکافات بعد از تلاشهای فراوان قرار گذاشتیم
توی یه رستوران در حالی که به شدت محو تماشاش بودم:4: در خلسه عارفانه خودم:4: اولین بیت این غزل متولد شد بعدم رفتم خونه کاملش کردم
وقتی یاد اون روز میفتم فقط میتونم سکوت کنم
اولین روز بعد از ازدواجم این غزل رو که داده بودم با خط خوش بنویسن قابش کردم و بهش هدیه کردم
اونم بهش نگاه کرد و کامل خوندش بعد گفت دستت درد نکنه اما فرشته ها که در درجه ای پایینتر از آدما قرار دارن:7:
منم برای اولین بار فهمیدم که توی ذوق خوردن یعنی چی:4:



سنگ سیاه چشم تو خال فرشته هاست
پیراهنت به رنگ زلال فرشته هاست

لبخند تو تراوش ذهن فرشته ایست
بر چهره ای که طرح خیال فرشته هاست

پرواز گیسوان قشنگ عجیب نیست
هر تار موت بسته به بال فرشته هاست

_ این زن مگر چه داشت خدایا که خلق شد؟
بانوی من جواب سوال فرشته هاست

از تو خدا فقط بدنت را به من سپرد
اما دریغ روح تو مال فرشته هاست

روز فرشته ای به تو عاشق شد و سرود
سنگ سیاه چشم تو خال فرشته هاست...




یه امتیازی که اهل شعر نسبت به مابقی افراد دارن اینه که اینجور مواقع خیلی بهتر میتونن راهِ رسیدن به هدف رو هموار کنن !
یعنی بعبارتی بوسیله ی این شعر مسیر زیادی رو پیمودی تا سرانجام شد آنچه که خواستی ! :4:
البته این برداشتیه که من دارم از اهل شعر و ادبیات!


خیلی خلاصه بخوام بگم، با شعرت حال کردم! :4:
میخواستم یه شاه بیت ازش بکشم بیرون، اما دیدم همه ی بیتاش به هم پیوسته س و همه قابل تحسین و توجهن!


پ.ن: یکی 2جا، حروف جا افتاده بود!

پرواز گیسوان قشنگت عجیب نیست
هر تار موت بسته به بال فرشته هاست

روزی فرشته ای به تو عاشق شد و سرود
سنگ سیاه چشم تو خال فرشته هاست...

La Masia
02-10-2013, 04:04 PM
من چون بخاطر حوادث تلخی که امسال تجربه کردم روحیه حزینی دارم و طبعم بیشتر با اشعار حزین سازگاری داره زیاد در این تاپیک پست نخواهم داد چون دوست ندارم روحیه حزینم رو به دیگران سرایت بدم

شهریار جان
غم و یأسی که درشعر هست بر خلاف غمهای زندگی یه غم بسیار شیرینه و اگر درک بشه لذت بخش هم میشه
در واقع اگر تو غم خودت رو از طریق شعر به ما منتقل کنی یه احساس شیرین رو با ما به اشتراک گذاشتی

میگن زبان مادر علومه و شعر مادر زبان
درسته که عده ای از فلاسفه شعر رو میکوبن که اونم تحلیل داره اما عده ای معتقدن که شعر والاترین هنره چون میتونه معجزه کنه
وقتی شعر بتونه غمی رو که در دنیای عادی اندوهبار هست رو در دنیای خودش به تعریفی جدید برسونه یعنی اعجاز

وقتی حافظ میگه زهر هجری چشیده ام که مپرس
این عبارت «که مپرس» یک وجه معناییش اینه که میخواد بگه خیلی حال داد

یا وقتی مولانا در اون غزل معروفش میگه
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

در واقع داره جایگاه خنده و گریه رو تغییر میده
این حرف مولانا به این معنی نیست کهه مولانا دائم در حال گریه کردن بوده و بعد از دیدن شمس دائم در حال خندیدنه
دقیقا برعکس مولانا قبل از اومدن شمس یه فقیه بود با کلی دم و دستگاه و شاگرد یعنی خنده و بعد از رفتن شمس در فراقش بسیار اندوهناک شد یعنی گریه
اما توی شعر اونقدر زیبا با اعتماد بنفسی که در عالم عرفان به دست آورده جای خنده و گریه رو عوض میکنه که اصلا یه دنیای جدید به وجود میاره

کلا دوست داریم بر عکس حرفت یه پای ثابت این انجمن باشی
یکی از دلایل من برای ایجاد این تاپیک بازگشت تو بود

--------------------------------------------------------------------------------

اما در مورد شاملو و مقدمه راحله عزیز و هنرمند با دستهای شاعرش
راحله جان کاملا درست گفتی نیما بزرگترین تحول در ادبیات معاصر ما بود و تونست شعر فارسی رو وارد مرحله جدیدی کنه که امثال فروغ شاملو اخوان سهراب و.... محصول همین تحول هستن

اما شعر شاملو شعر نو یا شعر نیمایی نیست
شاملو تونست با توجه به مطالعه عمیق ادبیات جهان به سبکی تازه برسه که خیلیها اسمش رو گذاشتن شعر سپدی یا در اصطلاح انجمنهای شعر، شعر شاملویی
در واقع شاملو کاری که نیما با ردیف و قافیه و رکنهای مصرعها در شعر کلاسیک کرد با وزن شعر نیمایی انجام داد
نیما ابزار و قوانین شعر کلاسیک رو کنار گذاشت اما به وزن متعهد باقی ماند
ولی شاملو در قدم بعدی وزن رو هم کنار گذاشت و معتقد بود که برای جاری شدن آزادانه اندیشه و احساس شاعر روی کاغذ یک مانعه
شاملو تونست شعرهای فوق العاده ای بگه و به ادبیات ایران بزرگترین خدمت رو بکنه
شاملو فینالیست نوبل ادبیات هم شد اما چون از طرف کشورش حمایت نشد نتونست برنده اون جازه بشه هر چند در کل اشعار شاملو بارها جازه هایی فراتر از نوبل بردن
نکته ای که نباید ازش غافل شد اینه که شاملو علاوه بر شاعری مترجم خارق العاده ای هم بود
یا به نوعی بهترین مترجم تاریخ ادبیات ما
هنوز دنیای ادبیات متعجبه که اسپانیاییها ترجمه اشعار لورکا توسط شاملو رو دوباره به زبان اسپانیایی ترجمه کردن
اونها معتقد بودن شاملو درهای شعر لورکا رو با ترجمش باز کرده

----------------------------------------------------------

علی جان مرسی به خاطر تذکرت برای جا افتادن حروف:3: ویرایشش کردم

----------------------------------------------------------

راحله جان خیلی خوب میشه اگر لطف کنی و کارت در مورد جناب مشیری رو ادامه بدی

r.p.barca
02-10-2013, 08:08 PM
اول باید تشکر کنم از استاد زاهدی که انصافا وقت زیادی رو میزارن و میان تک تک شعر ها رو میخونند و نقد میکنند.
.در تکمیل حرف های استاد که درست فرمودند که شعر شاملو نیمایی نیست استاد شاملو گرایش به شعر سپید داشتند و لی اشعاری هم به سبک نیمایی دارند .
وقتی با اشعار و.زندگی شاملو آشنا میشید خیلی کم لطفی هست که نخوایم از زندگی شاملو مقاله ای بنویسیم .البته زندگی پرباری که شاملو داشته تو چند خط خلاصه نمیشه ولی فقط به جزیاتی از زندگی استاد و مینویسم ...

استاد شاملو از همون دوران نوجوانی مشخص بود دید کاملا متفاوتی نسبت به دنیا دارند .شاملو با تنفری که نسبت به متفقین به ویژه کشور های روس و انگلیس داشتند به سمت آلمانها که شعار آریایی برترین نژاد رو داشتند کشیده میشوند و باعث میشه که دوران دبیرستان رو هم در یه مدرسه آلمانی میگزرونند .در سال 1323 به خاطر اعتقادات وطن پرستی به زندان شوروی در رشت منتقل میشوند .و همیشه تو گفته هاشون اعلام کردند بزرگترین علت مشکل ما کشور روس و انگلیس هست .تو زندگی شاملو سه نفر تاثیر زیادی گذاشتند که نیما یوشیج باعث یک نگاه بزرگ در شاملو میشه .شاملو یک شعر بلند به نام 23 را سرودند که مربوط میشود به کشتار مردم .در طول زندگی شاملو شعرهای زیادی وجود دارد که در مقابله با ستم بوده .که به خاطر یکی از همین نوشته ها به نام مجله آتشبار در سال 32 یکبار دیگه به زندان می روند .در زندان با یک مبارز ارمنی آشنا میشوند که باعث خلق شعر معروف مرگ نازلی میشود .در سال 1332 مجموعه آهنگ ها و احساس ها بدست پلیس سوزانده میشود .کتاب هوای تازه یکی از مهمترین اتفاق های ادبی هست که باعث شد شاملو رو بانی اصلی شعر سپید دونست .شاملو تا سال 39 اشعارش در قالب نیمایی بود ولی بعد از سال 1340 بیشتر اشعارشون در قالب شعر سپید است .طی سالهای 62 تا 72 استاد اجازه چاپ نوشته هاشون رو نداشتند .
شاملو سخن رانی ها ی مختلفی تو همایش های بزرگی در جهان داشته که در یکی از این همایش ها به نام روند روشنفکری در قرن بیستم ایران در ****** صحبت هایی رو داشتند که به دلیل سطح فکری پایین مردم زمانه و درک نکردن صحبت های شاملو که بیشتر در مورد تحریف تاریخ ایران بوده و بت پرستی نوین که بین مردم به وجود اومده بود , باعث حمله های زیادی به استاد میشود البته مفهوم اصلی سخن شاملو درک نمیشودو خود شاملو هم بد عنوان میکنند
.شاعری که همیشه طالب حقیقت بوده و همیشه مقابل ظلم بوده .در انتها هم یه شعر از استاد ...
مرا عظیم تر از این ارزویی نمانده است
.که بر جست و جوی فریادی گمشده برخیزم
. ای تمامی دروازه های جهان
.مرا به باز یافتن فریاد گم شده خویش مردی کنید.

sћaĦяiaʀ
02-10-2013, 11:16 PM
علیرضا جان اگه اجازه بدی من همون رویه ای که در پست قبلی گفتم رو در پیش بگیرم ، یکبار تحت تاثیر غمی که داشتم یه شعر از ایرج دهقان رو برای خواهرم اس ام اس کردم که بحدی متاثر شد که از فرستادن اون شعر پشیمون شدم . دوست ندارم احساساتم رو اینجا بنویسم ، چون اشعاری که الان دوست دارم متاثر از احساسم هست . اما دلت رو نمیشکنم :4: استثنائا در این پست دو تا شعر با چاشنی غم (البته با دز پایین :4:) رو تقدیم میکنم که قطعا برای خیلی ها تکراری هست .


شاید بارها دیده باشید که در جشن تولدها و یا لحظات تحویل سال نو ، عده ای میگن اینا جشن نداره ، چون به مرگ نزدیکتر شدیم و میگن موندیم شادی کنیم یا گریه کنیم . حمیدی شیرازی یه شعر جالبی داره در مورد تلفیق این حس خنده و گریه که چند بیت اولش رو میذارم :


نه خنده کرد و نه گریید، بل به خنده گریست
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست

کسی شناسد حال مرا به آخر سال
که یار او ز سفر آمده ست و او سفریست

در این که سال نو آمد، پیام زندگیست
در این که سال کهن شد، نشان رهسپریست

پس این پیام نشان دار، خنده ای ست ز مرگ
پس این کلام ز دیو است و در دهان پریست

از آن همیشه چو هنگام این پیام رسدمرا
دلی ست پر از عیش و رنج و زین دو بریست

چگونه ام؟ نتوان گفت؛ وین کسی داند
که زار زار بخندید و قاه قاه گریست

.................................................. ..................

دومی شعری هست که مسعود فرزاد دوست صادق هدایت بعد از شنیدن خبر مرگ او سروده ، زبان حال من بود در حادثه تلخی که تجربه کردم . راستش من نوع نگاه هدایت به زندگی رو اصلا نمی پسندم ولی نبوغ هنری هدایت چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشه :


سرگشته در این مرحله چون گوی بماندیم
ز آن سوی نرفتیم و از این سوی بماندیم

تو آب روان بودی و رفتی سوی دریا
ما سنگ و سفالیم، ته جوی بماندیم

چون باد تو زی کشور جان رفتی آزاد
ما خاک صفت، بر سر این کوی بماندیم

زنجیر علایق را چون شیر گسستی
ما مور منش بسته ی یک موی بماندیم

صد خوان هنر چیدی و ما گرسنه طبعان
بعد از تو بی رنگ و بی بوی بماندیم

شایسته ی همراهی سیمرغ، مگس نیست
ماندن حد ما بود، از آن روی بماندیم

نشناخته قدر هنرت عمری ناچار
از دیده گهر بار، گهرجوی بماندیم
..............................................

پ ن 1 : کاش در زندگی پربار شاملو دو چیز وجود نداشت : یکی اون نقدی بود که بر فردوسی و شاهنامه کرد که مورد اعتراض فردوسی شناسان واقع شد و دیگری نظرات توهین امیزش در مورد موسیقی سنتی . اینکه اون عبارات رو در مورد موسیقی فاخر سنتیمون بکار برد حقیقتا مایه تاسف بود . در مورد شاهنامه هم زدن اون اتهامات به فردوسی مبنی بر تحریف تاریخ به نفع طبقه خود و تشبیه کاوه اهنگر به یکی مثل شعبان بی مخ به نظر من نقطه تاریک کارنامه فوق العاده افتخارآمیز ادبی شاملوس . بر طبق نظر شاهنامه شناسان بزرگ ، منابع کهن خلاف حرف های شاملو رو ثابت میکرد و شاید به اعتقاد عده ای شاملو تحت تاثیر اعتقادات م ارک س ی س ت ی چنین حرفایی رو زد . هرچند عده ای هم منکر م ا ر ک س ی س ت بودن شاملو هستن و این قضیه رو رد میکنند . با این حال به نظر من اگه شعر فارسی شاملو رو نداشت یه چیزی رو کم داشت . البته اینا فقط نظر شخصی و سلیقه ای منه و تمایلی برای بحث در این زمینه ندارم .

پ ن 2 : خوبه در این تاپیک به تک بیت های نغز و پر معنی و یا دو بیتی ها و رباعی ها هم توجه بشه و دوستان اگه چیزی در خاطر دارند ما رو از شنیدنش محروم نکنند . خودم بعنوان نمونه یکی رو بیان میکنم . مرحوم بیژن ترقی در کتاب خاطراتش میگه که وقتی برای اولین بار گل زیبای خشخاش رو دیده ، نمی دونسته که این همون گلی هست که محصول زهرآگینش ، آفت جان بسیاری از جوونهای مملکت شده . بعد از اینکه یکی از دوستانش بهش میگه که این گل خشخاشه ، این جرقه در ذهنش زده میشه که واقعا آیا دانه گندم بود یا خشخاش (با اون زیبایی فتنه انگیزش )که انسان رو از بهشت راندند ؟ شیره خشخاش فوج فوج آدم رو به جهنم خود ساخته سوق میده . ترقی با طبع لطیفش این شعر رو میگه :

تا فرشته آن گل صدرنگ را نظاره کرد
از غم اینده انسان گریبان پاره کرد
دانه گندم نبود آن ، دانه خشخاش بود
آن که آدم را بر این خاک سیه آواره کرد

ALI NE
02-11-2013, 08:01 PM
توی این پست میخوام از "مهدی فرجی" حرف بزنم، کسی که بنظرم بخاطر یه سری مسائلی که توی زندگی پاپیچش میشه افتخارات بزرگتر و درجات فراتر از جایگاه فعلیش رو از دست داد !
بین اشعاری که تابحال خوندم، مهدی فرجی یکی از کسایی بوده که بسیار خوب تونستم با اشعارش ارتباط برقرار کنم، احساس فوق العاده ای توی شعراش دیدم و منی که الفبای ادبیات رو بخوبی نمیشناسم تونستم توی شعرای مهدی فرجی تکنیک های نابی رو شکار کنم!

مهدی فرجی از شاعران معاصر ایران است. او زاده ی 9 بهمن 1358 در تهران است و تحصیلات خود را در کاشان گذرانده است. او را میتوان از جمله شاعران جوانی دانست که شعرش در پایان دهه هفتاد شکل گرفت و در آغاز دهه هشتاد به سرعت پیشرفت کرد . هر چند مهدی فرجی این سرعت و تداوم را در طول دهه هشتاد با آن شتاب اولیه نداشت ولی او توانسته خود را به عنوان یکی از شاعران دهه هشتاد به ثبت برساند.
به عقیدهٔ بسیاری بعد از حسین منزوی (پدر غزل نیمایی) یکی از بزرگترین غزل سرایان ایران است.
فرجی در سال ۷۵ برای اولین بار آثارش به طور جدی در مطبوعات منتشر شدند. فرجی نخستین کتاب خود را در سال ۷۹ روانه بازار نشر کرد و در همان سال در کنگره شعر و قصه جوان کشور در هرمزگان برگزیده شد.

آثارش عبارتند از:
هزار اسم قلم خورده (1379)
و چشم های تو باران (1381)
روسری باد را تکان می داد (1382)
ای تو راز روزهای انتظار (1382)
زیر چتر تو باران می آید (1386)
شب بی شعر (1386)
میخانه ی بی خواب (1387)
منم که می گذری (1391)

(http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C_%D8 %A8%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D8%A7_%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9 %86_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF&action=edit&redlink=1&preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%A C%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8 C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8 %AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%A A%DB%8C%D8%B3&summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A 9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8% A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8% AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&nosummary=&prefix=&minor=&create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF %D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF %DB%8C%D8%AF)
شعری که من انتخاب کردم بذارم براتون میشه گفت یکی از حقایق و اتفاقای زندگیش بوده و به زبون شعر درآورده، و به موقع خوندنش دقیقاً تصویر اون اتفاق توی ذهن آدم شکل میگیره!

فریاد زد، وقتی به هم میخورد پشتم در:
-تشریف گندت را نیاور این طرف دیگر

یخ کرده پایم نمیخواهد که برگردد
مستأصلم مثل عروسکهای بازیگر

و نقل اسم من که دائم در دهانش بود
شیرینی اش هر روز کمتر میشد و کمتر

قول و قرارش زود یادش رفت، یکشب گفت:
اصلا کدام آقای...ثبتش کرده در دفتر؟

یادش به شر، آنروز چیزی مرا گم کرد
حس غریبی بود در چشمان این دختر

حسی که گیجم کرد، نحو جمله ام آشفت:
-از...قلبِ ته...دارم تو را...من دوست...کن باور!

خر شد به دریا زد دلم رفتم سراغ او
با کوله باری از حرفهای بی در و پیکر

مثل "هوا چند است؟" یا "ساعت چه بارانی است"
مثل "شبیه ما نجیبند آن دو تا کفتر!"

او مثل باران بود قطره قطره و نم نم
او مثل طوفان بود، بی پروا و غارتگر

حالا که از طوفان گذشته، شهر آرام است
شاعر! خودت را ول کن و او را به یاد آور

...

این شعر بعد مرگ سهراب است، شرمنده
از من اگر آشفته گویی کرده ام بگذر

بیت شروع شعر بیت آخر من بود
این شعر را از ته بخوان این قصه را از سر !

Dark Soul
02-11-2013, 11:04 PM
سال 52 یکی از دوستای فریدون مشیری میخواسته از ایران بره و از فریدون مشیری هم خواسته باهاش بیاد، مشیری گفته فردای اون روز جواب قطعی رو میده، و شبش این شعر رو گفته :

ریشه در خاک


تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و

اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده ست.

دلت را خار خار ِ نا امیدی سخت آزرده ست.

غم ِ این نابسامانی همه توش و توانت را ز ِ تن برده است!

تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دستِ تهی با آن همه توفانِ بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک، دل برکندن از جان است!

تو را با برگ برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.


تو را این ابر ِ ظلمت گستر ِ بی رحمِ بی باران،

تو را این خشک سالی هایِ پی در پی،

تو را از نیمه ره برگشتنِ یاران،

تو را تزویر ِ غمخواران،

ز پا افکند!

تو را هنگامه ی شومِ شغالان،

بانگ بی تعطیل زاغان،

در ستوه آورد.


تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش،

که از آن سوی گندم زار،

طلوعِ با شکوهش خوش تر از صد تاجِ خورشید است،

تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت،

تو با آن چهره ی افروخته از آتشِ غیرت،

-که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است،

تو با چشمان غم باری،

-که روزی چشمه ی جوشانِ شادی بود و

اینک حسرت و افسوس، بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت،

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!


من اینجا ریشه در خاکم.

من اینجا عاشقِ این خاکِ از آلودگی پاکم.

من اینجا تا نفس باقیست میمانم.

من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم!

امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست،

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی

گل برمی افشانم.

من اینجا روزی آخر از ستیغِ کوه، چون خورشید،

سرود فتح میخوانم،

و میدانم

تو روزی باز خواهی گشت!



این یکی از شعراییه که واقعا دوسش دارم و تو آموزشی هم حفظش کردم، همین شعر رو خودش تو یه مجلس دکلمه میکنه که با روح و روان آدم بازی میکنه اون کلیپ، الان یوتوب باز نشد و گرنه لینک میدادم، سرچ کنید پیدا میشه.

Amir...Ali
02-12-2013, 03:04 AM
سلام.
اول از همه از استاد علیرضا و بقیه دوستانی که سعی در زنده نگه داشتن زبان پارسی و شعر پارسی حداقل تو این فروم دارن تشکر میکنم.
توضیح راجع به خودم: پدر و مادر من هر دو مدرس ادبیات هستند، در واقع زبان پارسی نان خونه ی ما رو فراهم میکنه، به خاطر همین نمیتونم اینو نگم که راجع به ادبیات یه حس خیلی عجیب دوست داشتن( عشق نه) و تنفر دارم، چرا تنفر؟ چون معتقدم اگر پدر من راه دیگه رو برای گزراندن زندگی انتخاب میکرد، ما الان زندگی بهتری داشتیم، اون چیزی که فکرشو میکنم میبینم که نمیتونم پدرم رو به خاطر اینکه عشقش رو وسیله ی امرار معاش ما قرار داد، ببخشم. بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که چی میشد اگه پدرم حداقل به جای اینکه دانشگاه تهران درس میخوند و اساتیدی مثل دکتر شفیعی کدکنی و مرحوم دکتر شهیدی و دکتر زرینکوب و امثالهم اساتیدش بودن، میرفت یک دانشگاه پیش پا افتاده نزد اساتیدی پیش پا افتاده تر، تا دیگه اینجور غرق در ادبیات نمیشد. به خاطر همین موضوع هیچوقت شور ادبی نداشتم، درک ادبی دارم، ولی شور ادبی ندارم و نخواهم داشت.
این چیزایی که گفتم به خاطر این بود که شاید من قطعه شعری رو اینجا بزارم، ولی از نظر شما ادیبان چیز بدربخوری نباشه و کاملا عادی جلوه کنه، پس اینو بزارین به حساب اون شور ادبیه نداشته ی من.

=====================================

این مطلب رو از کتاب قدح درد، نوشته ی عبدالکریم پرتو دزفولی پیدا کردم و گفتم که فعلا با این شروع کنم، فکر کنم قوانین رو دارم نقض میکنم با گزاشتن این مطلب، چون مثل اینکه باید یک شعر کامل رو اینجا بگم، ولی باز به بزرگی خودتون ببخشید.

خود ستایی شاعران:

فردوسی:
بسی رنج بردم در این سال سی.............عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند..................که از باد و باران نیابد گزند
بدین نامه بر عمرها بگذرد..................بخواند، هر آنکس که دارد خرد

حکیم ناصر خوسرو:
من آنم که در پای خوکان نریزم.............مرین قیمتی در لفظ دری

عطار نیشابوری:
سخن گر برتر از عرش مجیدست..............فروتر پایه شعر فریدست
رسانیدم سخن تا جایگاهی................که کس را نیست آنجا هیچ راهی
بزرگانی که در هفت آسمانند...............الهی نامه عطار خوانند

حکیم نظامی گنجوی:
شمشیر زبانم از فصیحی..............دارد سر معجز مسیحی
شعر، آب ز جویبار من یافت..............آوازه به روزگار من یافت
بسیار سخن بدین حلاوت..............گویند و ندارد این طراوت
هر بیتی ازو چو رشته در................از عیب تهی و از هنر پر

حافظ:
صبحدم از عرش می آمد سروشی، عقل گفت..............قدیسان گویی شعر حافظ از بر می کنند
+++++++
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب.................تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

سعدی:
زمین به تیغ بلاغت گرفته ای سعدی................ سپاس دار که جز لطف آسمانی نیست
++++++++
من دگر شعر نخواهم بنویسم که مگس.................زحمتم میدهد از بس که سخن شیرینست

خاقانی شروانی:
مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق...................دخل صد خاقان بود یک نکته ی غرای من
++++++++
نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشاه....................در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا

ایرج میرزا:
ای نکویان که در این دنیایید.................یا از این بعد به دنیا آیید
این که خفتست در این خاک منم................ایرجم، ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است اینجا.................یک جهان عشق نهان است اینجا

پروین اعتصامی:
اینکه خاک سیهش بالین است.................اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید...................هر چه خواهی، سخنش شیرین است.


امیدوارم مورد قبولتون قرار گرفته باشه و همچنین من رو هم ببخشین.

Zaraki-Kenpachi
02-13-2013, 09:25 PM
راحتین دیگه عزیزان؟ :4:

از اونجایی که از ادبیات زیاد سر در نمیارم و نمیتونم این بحثای مفید رو بدون اینکه به اصلش آسیبی وارد کنم ویرایش کنم، واسه همین کلش رو پاک کردم! :4:

حالا اگه خواستین تا پستتون رو بدم اون قسمتایی که موردی نداره از اول ارسال کنید.

La Masia
02-13-2013, 10:02 PM
امیر بدون تعارف باید بگم از صراحت در مدیریتت به خاطر منافع انجمن کاملا استقبال میکنم
در هر صورت این فضاییه که درونش زندگی میکنیم و تو هم ناچاری که اینجوری عمل کنی

اما بحث اینه که من زیاد نمیتونم سانسور خودم و ادبیات رو تحمل کنم
یعنی یا باید یه انجمن داشته باشیم که بتونیم به راحتی در مورد ادبیات و شعر حرف بزنیم یا اگر نداشته باشیم بهتره

اگر فکر میکنی این تاپیک میتونه برای انجمن مشکل آفرین باشه فکر میکنم ادامه نداشته باشه بهتر باشه
از همون اول هم تردید خیلی زیادی برای شروعش داشتم

خلاصه خیلی راحت نظرت رو بگو

ALI NE
02-15-2013, 03:18 PM
متأسفانه نرسیدم اون 2تا پستِ آتشین رو کامل مطالعه کنم! تا اینکه سرانجام پاک شدن ...
از نظر من کشیده شدن بحث به اون حوالی بعید میدونم به ضرری به حال انجمن داشته باشه و آسیبی به سایت برسونه! اما خب خود امیر بهتر از این موضوع سر در میاره و تصمیم با خودش
من حیث المجموع :4: اومدم که یه حرکت انفورماتیک بزنم، به امید اینکه پاک نشه :4:


گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ...
شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت…
عوفی این چنین سرود:


سالها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا

یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا

همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را

تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه

تو اگر خم نشوی توو نرود
قد رعنای تو از این درگاه

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش

یاد داری که تو را شب به سحر می کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال

barca_love
02-16-2013, 08:18 PM
شعری بسیار زیبا از مهدی اخوان ثالث (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7% D9%86_%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB) :





به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است. بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. بیا ای هم گناه من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها. بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند. شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی

r.p.barca
02-17-2013, 09:02 PM
متاسفانه چند وقت پیش یک کتابی چاپ شده به نام ( شاملو بدون نقاب) نوشته شاعری به نام علی خدا جو که 74 ساله هستند .
تو این کتاب انواع تهمت ها و بدگویی ها به شاملو نسبت داده شده .حتی انقدر پا رو فراتر گذاشتند که به نقل از همسر اول استاد هم مطالبی نوشتند .

تو مدت عمر شاملو فکر نمیکنم هیچ گونه ابهامی وجود داشته باشه نسبت به زندگی پاک این شاعر اگر چه تمام مدت عمرشون هم سختی های زیادی رو تحمل کردند .تنها ایرادی که از این استاد میشد گرفت همون همایش معروفشون تو ****** بود که باز هم به نظر شخصی من اصل و مغز اصلی حرف استاد چیز دیگه ای بود که حالا یا به دلیل اینکه استاد شاید خوب نتونستند مفهومشون رو برسونند یا اینکه مخالفان استاد از حرف شاملو سوئ استفاده کردند و از نحوه گفتن حرف شاملو بر علیه خودش مطلب نوشتند که باعث شد از نظر بعضی افراد نقطه تاریکی تو کارنامه کاری شاملو باشه .
ولی به هیچ وجه نمیشه از کار بزرگی که شاملو برای ادبیات ایران کرد گذشت و این که چه کسی و به چه منظوری حق چاپ و نشر این کتاب رو به این به اصطلاح نویسنده داده خیلی تعجب بر انگیزه.حتی اگه بر فرض مثال به معنای اصلی این کتاب مشکلی نبودبه خاطر لغاتی که استفاده شده بود نباید اجازه نشر پیدا میکرد .
تو کتابی که علی خدا جو منتشر کرده شاملو رو فردی معتاد الکلی معرفی کرده و از او اینطوری یاد کرد ه که شاملو از موقعیت و شهرتی که داشت استفاده میکرد و جوانانی که علاقه مند به نویسندگی بودند رو دور خودش جمع میکرد و به سمت موا د مخدر میکشوند.
تو قسمتی از این کتاب نوشته که :شاملو مکار، دروغگو و حيله گر بود و در ادامه مي نويسه که : «اعتياد سنگين اش قدرت انديشه ورزي را از او گرفته! شاملو همه فن حريف بود، از ويسکي گرفته تا عرق سگي، مخدرات پودري و تزريقي! کلکسيوني از انواع مخدرات داشت. شاملو جايي هم که از دروغ زني خسته ميشود به خودزني مي پردازد و گروه گروه جوانان جوياي نام را که شيفته ي ادبيات بودند به ورطه اعتياد مي کشاند.

حتی این جرات رو هم داشته که به نقل قول از همسر استاد" مریم طوسی نوشتن که :(اگر مي دانستم اين پسرک جعلق شاملو آنقدر پست و بيشرف و بي عاطفه است هرگز با او ازدواج نميکردم.)

جای تاسف هست که حتی بعد مرگ استاد شاملو هم دشمنانش برای از بین بردن جایگاه استاد بیکار نیستند . بعد از ابتکاری که تو بعضی از اشعار پروین اعتصامی ایجاد شده این بار چندم هست که از این اتفاق ها برای یه هنر مند ملی افتاده .
اخر هم یه شعر از استاد شاملو


با گياه بيابانم
خويشي و پيوندي نيست
خود اگر چه درد رستن و ريشه كردن با من است و هراس بي بار و بري
و در اين گلخن مغموم
پا در جاي چنانم
كه مازوي پير
بندي درّه تنگ
و ريشه هاي فولادم
در ظلمت سنگ
مقصدي بي رحمانه را
جاودانه در سفرند
مرگ من سفري نيست،
هجرتي است
از وطني كه دوست نمي داشتم
به خاطر مردمانش
خود آيا از چه هنگام اين چنين
آئين مردمي
از دست
بنهاده ايد؟
پر پرواز ندارم
امّا
دلي دارم و حسرت درناها
و به هنگامي كه مرغان مهاجر
در درياچه مهتاب
پارو مي كشند،
خوشا رها كردن و رفتن
خوابي ديگر
به مردابي ديگر!
خوشا ماندابي ديگر
به ساحلي ديگر
به دريائي ديگر!
خوشا پر كشيدن،خوشا رهائي،
خوشا اگر نه رها زيستن،مردن به رهائي!
آه،اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمي خواند.
نهادتان،هم به وسعت آسمان است
از آن پيشتر كه خداوند
ستاره و خورشيدي بيافريند.
بردگانتان را همه بفروخته ايد
كه برده داري
نشان زوال و تباهي است.
و كنون به پيروزي
دست به دست مي تكانيد
كه از طايفه برده داران نئيد آفرينتان!
و تجارت آدمي را
ننگي مي شماريد.
خداي را از چه هنگام اين چنين
آئين مردمي
از دست
بنهاده ايد؟
بندم خود اگر چه بر پاي نيست
سوز سرود اسيران با من است،
و اميدي خود به رهائيم ار نيست
دستي هست كه اشك از چشمانم مي سترد،
و نويدي خود اگر نيست
تسلائي هست.
چرا كه مرا
ميراث محنت روزگاران
تنها
تسلاي عشقي است......

Amir_Samu
02-18-2013, 12:02 AM
مرگ من سفري نيست،
هجرتي است
از وطني كه دوست نمي داشتم
به خاطر مردمانش



سر آغاز جهل ، دشمنی با مردم است.


مرگ من سفری نیست،
میراثی است
برای وطنی که دوست می داشتم
به خاطر مردمانش

La Masia
02-18-2013, 12:20 AM
کاش در زندگی پربار شاملو دو چیز وجود نداشت : یکی اون نقدی بود که بر فردوسی و شاهنامه کرد که مورد اعتراض فردوسی شناسان واقع شد و دیگری نظرات توهین امیزش در مورد موسیقی سنتی . اینکه اون عبارات رو در مورد موسیقی فاخر سنتیمون بکار برد حقیقتا مایه تاسف بود . در مورد شاهنامه هم زدن اون اتهامات به فردوسی مبنی بر تحریف تاریخ به نفع طبقه خود و تشبیه کاوه اهنگر به یکی مثل شعبان بی مخ به نظر من نقطه تاریک کارنامه فوق العاده افتخارآمیز ادبی شاملوس . بر طبق نظر شاهنامه شناسان بزرگ ، منابع کهن خلاف حرف های شاملو رو ثابت میکرد و شاید به اعتقاد عده ای شاملو تحت تاثیر اعتقادات م ارک س ی س ت ی چنین حرفایی رو زد . هرچند عده ای هم منکر م ا ر ک س ی س ت بودن شاملو هستن و این قضیه رو رد میکنند . با این حال به نظر من اگه شعر فارسی شاملو رو نداشت یه چیزی رو کم داشت . البته اینا فقط نظر شخصی و سلیقه ای منه و تمایلی برای بحث در این زمینه ندارم .




متاسفانه چند وقت پیش یک کتابی چاپ شده به نام ( شاملو بدون نقاب) نوشته شاعری به نام علی خدا جو که 74 ساله هستند .
تو این کتاب انواع تهمت ها و بدگویی ها به شاملو نسبت داده شده .حتی انقدر پا رو فراتر گذاشتند که به نقل از همسر اول استاد هم مطالبی نوشتند .


در مورد این دو نقل قول از شهریار عزیز و راحله گرامی

حاشیه های اطراف شاملو خیلی جاها وسیعتر از اندیشه و کلام خود شاملو شده
من هم مثل خیلی از اهالی ادبیات و شعر اصلا نمیتونم قدرت کلام شاملو و قدمهای آهنینش در مسیری که انتخاب کرده بود رو نبینم
شاملو به اندازه نیما به گردن شعر ایران حق داره و البته شاملو بیشتر از این مفهوم آزادی رو مدیون خودش کرده
در واقع شاملو تونست تعریف جدیدی از آزادی بده و البته شعر رو صرفا از زیر سایه بسیار وسیع و سنگین عاشقانه ها بیرون بیاره
و شعر حقیقیِ اجتماعی بگه شاملو از معدود شاعرانی بود که در عصر خودش به جای گفتن صرفا حدیث نفس، دیده بان جامعه خودش شد
شاعری که ترجیح داد برای دردها و زخمهای مردمانش قلم فرسایی کنه

در مورد کتاب
شاملو بدون نقاب

باید بگم این اولین بار نیست که یک شاعر مورد چنین نقدهای شدید که بیشتر به سمت توهین گرایش داره قرار میگیره
میرشکاک هم در تخیلات خودش به شاملو تاخت و قلعه کلماتش رو ویران کرد و چندین نفر دیگه
اما کسی که قله میشه باید تحمل جی پاهای کثیف و کوچک رو روی کوهپایه های خودش داشته باشه

یک شاعر ژاپنی در دامنه کوه فوجی یاما کنار یک برکه نشسته بوده که تصویر فوجی یاما درونش منعکس میشده
در این بین یک قروباقه رو میبینه که از این سر برکه به اون سر برکه میره و برای لحظه ای تصویر کوه فوجی یاما در برکه رو بهم میریزه

اون شاعر اونجا این هایکو رو میگه:

فوجی یاما بلندتر از آنست
که تصویرش در برکه زیر پای قورباقه ای در برکه
خط خطی شود

در واقع این دوستان دارن تصوری از شاملو رو نقد میکنن نه خود شاملو رو
از این منتقدین بودند کسانی که به حافظ و مولانا و سعدی و فردوسی هم گیر دادن

اما

باید این رو در نظر داشته باشیم که از هیچ کسی قدیس نسازیم
شاملو مثل خیلی از هنرمندتن ایراداتی داشت و من بشخصه با بعضی از شعرهاش مشکل دارم حتی به قول محمد حقوقی گاهی در اشعار شاملو سهل انگاریهای ادبی اتفاق افتاده
در ادامه حرفای شهریار باید بگم من هم رفتار شاملو با غولهای ادبیات ایران رو درک نمیکنم
گاهی احساس میشه شاملو اصلا غزل و مثنوی و کلا شعر کلاسیک رو شعر حقیقی نمیدونه

این رفتاری که مثلا امثال علی خداجو یا میرشکاک با شاملو میکنن خود شاملو با فردوسی بزرگ داشت
نقد داستان ضحاک خودش شامل نقدهای زیادی میشه
گاهی اصلا رشته کلام از دست شاملو میره و به نقد خودش هم متعهد نمیمونه
به قول شهریار ای کاش بعضی چیزها در زندکی شاملو نبود

اما در کنار این باید به این نکته هم توجه کرد که در نهایت باید به نظر شاملو هم احترام گذاشت اون درست یا غلط با بزرگان ادبیات کلاسیک ما گاهی چنین رفتارهایی داشته
اما باز در کنار این نمیشه از رفتار شاگرگونه اش با کسی مثل خیام به سادگی عبور کرد

جالبه شاملو برای یک بند از شعر نیما به این شاعر هم رحم نکرده یا در مورد سهراب میگه آبم باهاش توی یه جوب نمیره

در کل شاملو شاعری بزرگ بود با قلمی باشکوه و البته سلایق و نظرات خاص خودش درباره شاعران پیش از خودش یا هم عصرش



مرگ من سفری نیست،
میراثی است
برای وطنی که دوست می داشتم
به خاطر مردمانش

امیر جان
دست به تحریفت هم خوبه ها:4:
ولی کلا یک شعر جدید به وجود آوردی
هر مخاطبی در لحظه خوندن یک شعر سراینده اون شعره
این عقیده شاملو بود
و تو اینجوری شعر شاملو رو بازآفرینی کردی

Tintin10
02-19-2013, 12:07 AM
من در این شهر با رفیقانم
زخمیِ یاد نارفیقانم
با منی که رفیقتان بودم
نا رفیقی چرا ؟ رفیقانم !
باورم مثل ارگ بم ویران
زیر آوارها رفیقانم
سخت دلتنگ هستم اما حیف
من کجا و کجا رفیقانم
دیگر از من که یار بودم و بس
راه دوری است تا رفیقانم
«من چه گفتم به جز حکایت دوست
در همه عمر با رفیقانم ؟
که از آنچه نگفته ام امروز
سعدیا بارها پشیمانم!؟


این شعر رو امیر ارجینی چند روز پیش در صفحه ی فیس/بوکش قرار داد ، این شعر در وصف:4: محسن چاوشی و حسین صفا (ترانه سرا) هست که چندی پیش دوستیشون به هم خورد

sћaĦяiaʀ
02-25-2013, 02:53 AM
فکرش رو میکردم که این تاپیک بعد از دو سه ماه به محاق بره ولی نه دیگه اینکه عمرش به دو هفته قد نده . برای اینکه این تاپیک محبوبم بالا بیاد دو تا شعر از فاضل نظری میذارم .

............................................

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
وقتی دلم گرفته و بر پایم سلسله هاست؟

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست


.................................................. ..



به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوعه ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

ALI NE
02-25-2013, 02:46 PM
من یکی از کسایی بودم که اصراراهای زیادی به علیرضا کردم تا دست به ایجاد این تاپیک بزنه، و همیشه پایه ی ثابت این تاپیک هستم و خواهم بود...
همینجور که شهریارِ عزیز گفت چندروزی میشد که اینجا داشت خاک میخورد، که اونم بنظرم واسه موقعیت حساس فوتبالی بود، که بیشتر بچه ها درگیر بازی های شده بودن و کسی سراغ اینجا نمیومد!
اما از این به بعد انشالا جبرانشو میکنیم

چندوقت پیش 2تا غزل خوندم که خیلی باهاشون حال کردم، نمیدونم اسم این مدل غزل چیه، اما هرچی که هست تکنیک فوق العاده زیباییه، بخصوص توی غزل شاطرعباس که فوق العاده جالبه و توی هر مصرع این تکنیک رو به کار زده، از علیرضا و شهریار که اطلاعات جامع تر و کاملتری نسبت به ادبیات دارن میخوام یه توضیحاتی در مورد این 2تا غزل بدن



[1]

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار، خوار

در ده عشق تو اندر کوچه و بازار، زار


در جهان عیشی ندارم بی رخت ای دوست، دوست

جز تو در عالم نخواهم ای بت عیّار، یار


از دهانت کار گشته بر من دلتنگ، تنگ

با لب لعل تو دارد این دل افگار، کار


هر چه می خواهی بکن با من تو ای طنّاز، ناز

گر دهی یک بوسه ام زان لعل شکربار، یار


ساقیا! زان آتشین می ساغری لبریز، ریز

تا به مستی بر زنم در رشتۀ زنار، نار


مطربا! بزم سماع است و بزن بر چنگ، چنگ

چشم خواب آلودگان را از طرب بیدار، دار


ای صبوحی شعر تو آرد به هر مدهوش، هوش

خاصه مدهوشی که گوید دارم از اشعار، عار

[شاطر عباس صبوحی]



[2]


کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا

که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا


ساقی امشب چ جنون ریخت به پیمانهٔ هوش

که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا


محو اوگشتم و رازم به ملاء توفان کرد

هست حیرانی عاشق لب گویا، گویا


داغ معماری اشکم که به یک لغزیدن

عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا


دردعشقم من و خلوتگه رازم وطن است

گشته ام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا


نذر آوارگی شوق هوایت دارم

مشت خاکی که دهد طرح به صحرا، صحرا


دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب

ای سرموی تو سرکوب ختنها تنها


دور انسان به میان دو قدح مشترک است

تا چه اقبال کند جام لدن یا دنیا


تا تقاضا به میان آمده، مطلب رفته ست

نیست غیر از کف افسوس طلبها، لبها


بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده

کار امروز کن امروز، ز فردا، فردا

[بیدل دهلوی]

Dark Soul
02-28-2013, 12:03 AM
اینم یه شعر دیگه از فریدون مشیری، برای اون هایی که محدودیت ندارن و واسه خودشون قفس درست نمیکنن !

معراج


گفت: ((آن جا چشمه ی خورشیدهاست
آسمان ها روشن از نور و صفاست
موج اقیانوس جوشان فضاست.))

باز من گفتم که: ((بالاتر کجاست؟))

گفت: ((بالاتر جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست))

باز من گفتم که: ((بالاتر کجاست؟))

گفت: ((بالاتر از آن جا راه نیست
زان که آن جا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست!))

باز من گفتم که: ((بالاتر کجاست!))

لحظه ای در دیدگانم خیره شد
گفت: ((این اندیشه ها بس نارساست!))

گفتمش: ((از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداری که گفتاری خطاست:

دورتر از چشمه ی خورشیدها;
برتر از این عالم بی انتها;
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست.))

Eb MeC
03-01-2013, 07:00 PM
پروین اعتصامی میگه:
خواهرم هروقت به خانه ما می آمد،آبستن بود...:288:

پ ن. میگن خواهر پروین خیلی بچه داشته:4:

ALI NE
03-01-2013, 10:57 PM
ناقابل خدمت علیرضای عزیز :8:


http://up.download.ir/di-V0DV.jpg

sћaĦяiaʀ
03-02-2013, 12:39 AM
شاعر عزیز و دوست داشتنی مرحوم دکتر قیصر امین پور شعری دارند که در اون اوج عشق و ارادت خودشون رو به مرحوم دکتر علی شریعتی نشون میدن ، این شعر رو خیلی دوست دارم ، از این نظر که هم امین پور و هم دکتر شریعتی شخصیت های محبوبم هستند . یکی از لحظاتی که خیلی متاثرم کرد گریه استاد شفیعی کدکنی در مرگ امین پور بود . شعر اینه :


خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

.................................................. ..................

شاعر جوان کشورمون فاضل نظری که بی نهایت به اشعار روانش و همچنین مضمون سازی هاش در شعر علاقه دارم ، شعری با همین قافیه دارند که به احتمال زیاد نتاثر از شعر بالای قیصره :

فواره وار، سربه هوايي و سربه زير
چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير

پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده ی باد در کویر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

مرداب زندگي همه را غرق مي كند
اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير

چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش
با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير

.................................................. ..............................

من نظرم اینه که فاضل نظری اونطوری که شایسته شعر روانش هست شناخته نشده ، در پست های بعدی چنتا از شعراش رو میذارم . سعی میکنم یکی از ترانه های جاودانه مرحوم قیصر امین پور رو هم بذارم .

r.p.barca
03-03-2013, 09:24 PM
داشتم دنبال یه شعر از محمد علی بهمنی میگشتم که بنویسم "نزدیک به یک ساعت محو اشعارش بودم و نمیدونستم کدوم یکی رو بنویسم :1:.واقعا اشعارش در عین سادگی که تو ظاهر داره خیلی پر مفهوم و زیباست :8:.


در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود

من رهسپار قله و او راهی دره "تلاقی مان"
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

خسته مباشی" پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود

بنشین ! نشستم گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود

گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من بکار قفل بستن بود

او خیره بر من ، من به او خیره ، اجاق نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

گفتم : خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود

چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

La Masia
03-05-2013, 03:32 AM
من نظرم اینه که فاضل نظری اونطوری که شایسته شعر روانش هست شناخته نشده ، در پست های بعدی چنتا از شعراش رو میذارم

در ادامه حرف شهریار
فکر میکنم این مشکل تا حدود زیادی به خود شاعرا برمیگرده
نسل شاعرای جوان ما واقعا شعرای خوبی دارن جوری که وقتی بری توی یه جشنواره یا همایش از شنیدن شعرها گاهی اوقات واقعا شگفت زده میشین
اما مشکل اصلی اینه که اکثر این شاعرا چند شعری یا حتی تک شعری هستن
یعنی هر شاعری(در سطح جشنواره ها و همایشها) توی این کشور یک یا چند شعر خوب رو داره اما شاعری که بتونه در مسیر سرودنش رشد کنه و به ثبات برسه خیلی کم داشتیم
فضل نظری از نظر من توی کتاب گریه های امپراطور یک پدیده توی ادبیات ما بود
توصیفها، صور خیال، استعاره ها، آشنا زداییها و جهانبینی کتاب گریه های امپراطور در اغلب جاها جدید و بدیع بودن اما فاضل نظری در کتابهای بعدیش افت کرد و نتونست شخصیت یا راوی غزلهای کتاب گریه های امپراطرو رو دوباره پیدا کنه
اکثر غزلهاش از نظر فرمی زیبا بودن اما در معنا شعرها و کلیشه های معنایی ادبیات گذشته ما رو تکرار میکرد
یعنی تکرار مفاهیم گذشته در لباسی جدید که باعث شد تا حد زیادی از شاعر گریه های امپراطور دور بشه

البته من توی یه سخنرانی در ارک گفتم شاید دوره غولهای زیبا و شاعران فربه مثل حافظ و سعدی و مولانا و بیدل و... گذشته که یک شاعر بیش از 30 40 هزار بیت تقریبا در یک سطح بگه
و دوران شاعران لاغر یا بچه غولها شروع شده باشه
شاعرانی که گاه چندین شعر خوب دارن و نهایتا یک کتاب شعر کوچک

اینکه چرا چنین اتفاقی برای شاعرای ما میفته خودش نیازمند ساعتها بررسیه که اینجا مجالش نیست
اما فاضل نظری قطعا میتونه دوباره همون شاعر گم شده خودش رو پیدا کنه(البته این رو باید بگم که همین حالا هم غزلهای خوبی میگه اما در ارزشگذاری نهایی هیچ وقت در سطح غزلهای گریه های امپراطور نیستن)


یکی از شاعرانی که تونست خودش رو ادامه بده در عصر ما همین شاعر عزیزیست که راحله گرامی به غزلی از اون مهمانمون کرد
استاد بهمنی واقعا تونست تا حدود زیادی شاعر و راوی درونش رو در کتابهای خودش دنبال کنه و ازش فاصله نگیره
در واقع به راحتی میشه در کتابهای محمد علی بهمنی یک جهانبینی واضح رو دید که در طول مسیرش رشد کرده و به بلوغ رسیده
امیدوارم هم از فاضل نظری و هم از جناب بهمنی غزلهای خوبی رو توی این انجمن بخونیم

.................................................. ........

میخوام دوستان رو دعوت کنم به یکی از شگفت انگیزترین غزلهای پارسی(نمیشه بگم غزلهای ایرانی چون بیدل دهلوی یک شاعر هندیست که به زبان فارسی شعر میگفته)
بیدل دهلوی ملقب به شاعر آخرالزمان در سبک هندی کار میکرده و به نوعی ادامه صائب تبریزی بوده
من این غزل رو بارها و بارها در دانشگاه خوندم و تحلیل کردم و همچنا از خوندن این غزل با ردیف بسیار عجیب و غریبش لذت میبرم
جزء غزلهاییست که با ردیف خاص سروده شدن یعنی ردیفی که پیش از این در ادبیات ما دیده نشدن
یک غزل با ردیف «سوزن» بله درست شندیدین سوزن:1:

زندگانی در جگر خار است و در پا سوزن است
تا نفس باقی ست در پیراهن ما سوزن است


سر به صد کسوت فرو بردیم و عریانی بجاست
وضع رسوایی که ما داریم گویا سوزن است


ماجرای اشک و مژگان تا کجا گیرد قرار
ما سراسر آبله، عالم سراپا سوزن است


میکشد سررشتهٔ کار غرور آخر به عجز
گر همه امروز شمشیر است، فردا سوزن است


زحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگی ست
زخم خار این بیابان را مداوا سوزن است


جامهٔ آزادی آسان نیست بر خود دوختن
سرو را زین آرزو در جمله اعضا سوزن است


ناتوانان ناگزیر الفت یکدیگرند
بی تکلف رشته را گر هست همتا سوزن است


طبع سرکش از ضعیفی ساتر احوال ماست
خنجر قاتل همان در لاغریها سوزن است


خلقی از وضع جنون ما به عبرت دوخت چشم
هر کجا گل میکند عریانی ما سوزن است


ترک هستی گیر و بیرون آ، ز تشویش امل
ورنه یکسر رشته باید تافتن تا سوزن است


لاف آزادیست بیدل تهمت وارستگان
شوخی نام تجرد بر مسیحا سوزن است



اجازه بدین فقط در مورد بیت دوم خیلی کوتاه حرف بزنم

سر به صد کسوت فرو بردیم و عریانی بجاست
وضع رسوایی که ما داریم گویا سوزن است



کسوت به معنی پارچه یا لباس هست
بیدل میگه ما مثل سوزن توی صدها لباس رفتیم و بیرون اومدیم اما در نهایت خودمون عریان موندیم «وضع رسوایی» که یک تراژدی سهمگین در سرنوشت بشر هست
فکر نمیکنم اهل دلی باشه که با شندین این بیت اشکش جاری نشه و مو بر بدنش سیخ نشه
حقیقتا غزل خارق العاده ایست
هر چند درک سبک هندی در همون خوانش اول همیشه سخته مثلا بعضی از بیتهای این غزل نیازمند واکاوی معانیِ دوم و سوم کلمات هست

La Masia
03-06-2013, 10:08 AM
یک غزل دیگه با ردیف خاص و واقعا بدیع
غزلی از بزرگترین بانوی غزل سرای پارسی یعنی زرین*تاج
که بهتره خود دوستان دنبال زندگینامش برن چون برای انجمن زیاد مناسب نیست
این رو یادآوری میکنم که زرین*تاج صاحب غزل معروف:
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره روبرو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو


از خصوصیات شعرهای زرین*تاج اعتماد بنفس ادبی بوده یعنی ستایش زیبایی و رفتارهای خود
البته گفته شده بانوی بسیار زیبایی هم بوده کلا زندگی بسیار جالب و تراژیکی داشته

غزلی هست با ردیف «دو» یا همون عدد 2



خال به کنج لب یکی، طُرۀ مشک فام دو
وای به حال مرغ دل، دانه یکی و دام دو


محتسب است و شیخ و من، صحبت عشق در میان
از چه کنم مجابشان؟ پخته یکی و خام دو


از رخ و زلفت ای صنم روز من است همچو شب
وای به روزگار من، روز یکی و شام دو


مست دو چشم دلرُبا همچو قرابه پُر ز می
در کف ترک مست بین، باده یکی و جام دو


کُشته تیغ ابرویت گشته هزار همچو من
بسته چشم جادویت، میم یکی و لام دو


وعدۀ وصل می دهی لیک وفا نمی کنی
من به جهان ندیده ام مرد یکی، کلام دو


گاه بخوان سگ درت، گاه کمینه چاکرت
فرق نمی کند مرا، بنده یکی و نام دو



در واقع یک شیرینکاری شاعرانس
بسته چشم جادویت میم یکی و لام دو همونجور که مشخصه منظورش کلمه ملل هست

در بیت دوم هم طبیعتا منظورش از فرد پخته خودشه

r.p.barca
03-06-2013, 09:02 PM
چند وقتی هست میخوام یه شعر از فروغ فرخزاد بزارم چون به نظرم خیلی حرف برای گفتن داشت ولی نشد که بزنه. و هر سری که میخوام بین اشعاری که دوسشون دارم یکی انتخاب کنم یا متاسفانه خیلی طولانی هستند یا به خاطر واژه هایی که تو اشعار هست احساس کردم شاید برای سایت مشکلی پیش بیاد. ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم که شعر طولانی نزارم نتونستم خودم رو قانع کنم که از این شعر فروغ بگذرم.یکم طولانی هست ولی دلم هم نیومد شعر رو نصفه بزارم و تیکه هاییش رو انتخاب کنم .

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجیر
داستان هائی ز لطف ایزد یکتا

سینهء سرد زمین لکه های گور
هر سلامی سایهء تاریک بدرودی
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجوی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته

می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند
عاصیان را وعدهء دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر این شعلهء عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در"هستی"
شرمگین هر گه "خدائی " یاد می کردم

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که "هستی" در تن دیوارها می مرد

خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامهء پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم

من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از بادهء هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و می خانهء این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آن ها از خدای خویش؟

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست

زانکه نازیبد زبون را این خدائی ها
من کجا و زین تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، این قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیج جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

ای خدا ، ای خندهء مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من

sћaĦяiaʀ
03-07-2013, 03:24 AM
جا داره یه تشکر ویژه بکنم از اون جوانک های مفسدی که علیرضا رو از تاپیکای فوتبالی فراری دادند که علیرضا برای این تاپیک وقت درست و حسابی بذاره ، خلاصه تا میتونن بازم بهش توهین کنند :4:

قبل از هر چیز یه درخواستی از علیرضا داشتم که البته جوابش قطعا طولانی و وقت گیر خواهد بود . کلمات زیادی در ادبیات هستند که شاعر ها با اونا و کارکردشون مضامین بدیع و بعضا متضادی ایجاد کردند که حقیقتا هر موقع ادم اون مضمون سازی ها رو در کنار هم میذاره لذت غیر قابل توصیفی از اونا میبره و به ذهن خلاق شاعران هزاران افرین میفرسته . یکی از اون کلمات ، شمع هست که حقیقتا از مضامینی که شاعرا با این کلمه در ادبیات فارسی ساختند خیلی لذت میبرم .

یکی مثل منعم شیرازی سوختن شمع رو به گریستن تشبیه میکنه و این گریستن رو مجازات خندیدنش به شب تار حاضران در محفل میدونه و این رو مایه عبرت گیری کسانی میدونه که به شب تار دیگران میخندند :

سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود
هرکه چون شمع بخندد به شب تار کسی

مرحوم اوستا نیز مثل منعم ازسوختن شمع به خندیدن به بخت سیاه خودش تعبیر میکنه :

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
یکی هم مثل شاعر جوانمرگ و خوش قریحه کشورمون علی اشتری تعبیرخندیدن در بزم حریفان رو در مورد سوختن شمع داره :

از ما چه دیده ای که به صد سوز همچو شمعخندان میان بزم حریفان نشسته ای

از این تعبیرات زیبا در مورد سوختن شمع زیاد در شعر شعرا دیده میشه ، خواجه شیرازم که کلا یه غزل با ردیف شمع با مطلع

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

داره که به البته به نظر دکتر شفیعی کدکنی جزء اشعار ضعیف حافظ محسوب میشه .

دوست دارم علیرضا با توجه به مطالعاتش در ادبیات که بسیار تخصصی تر از ماها به ادبیات میپردازه ، بزرگواری کنند و در یه پست تمام کارکردهای شمع رو در ادبیات فارسی بیان کنه . تعبیرات زیادی از شمع دیده ام که الان حضور ذهن ندارم و خوب میشه که علیرضا تعداد زیادیشون رو در یه پست جای بده .

.................................................. .................................................. ...........

اما راستش حال و هوای این روزهای خودم خوب نیست ، یه حسی مدتهاس که به سراغم اومده که بدجوری بر روی خلقیاتم تاثیر گذاشته ، و اونم اینه که حس میکنم جوانیم سپری شد . درگیری های ذهنیم بقدری زیاده که دیشب از بس دیر خوابیدم که صبحش خواب موندم و سرکار نرفتم .

احساس میکنم که باید زندگیم رو بر اساس کوچ بزرگ زندگی یعنی مرگ ، تنظیم کنم ، هر چند در این چند ماهه ، تقریبا بیشتر زندگیم بر این اساس تنظیم شده بود . خلاصه ، از اینکه جوانیم به اون صورت گذشته خیلی تاسف میخورم . امیدوارم لااقل کسانی که به لحاظ سنی ، نسل بعد از ما محسوب میشن ، قدر جوانی خودشون رو بدونن . من که اصلا نمیدونم چطوری گذشت و این ندونستن یعنی خسران بزرگ . میر صیدی یه شعری داره که :
بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم

که من مناسب با حس خودم مصراع اوشو دستکاری میکنم و بجای یار ، جوانی رو میذارم :

بیگانگی نگر که من و جوانی ...
حقیقتا احساسم اینه که من و جوانی دو بیگانه بودیم که هیچ موقع همدیگه رو ندیدیم . شاید از این به بعد ، من مصداق شعر ملک الشعرا بهار باشم که در خاک دنبال جوانی خودم باشم :

سحرگه براهی یکی پیر دیدم
سوی خاک، خم گشته از ناتوانی
بگفتم: چه گم کرده ای اندر این خاک؟
بگفتا: جوانی جوانی جوانی

اگه کامتون از این پست من محزون شد عذر میخوام ، مقصر علیرضاس که خواست اینجا پست بدم :4: علیرضا جان تو که بهتر از همه نصیحت مخلص هندوستانی رو شنیده بودی ، نباید منو از این تاپیک بیرون مینداختی :

در مجلس خود راه مده همچو منی را
کافسرده دل افسرده کند انجمنی را

برای اینکه یه کم تلخی پست کم بشه همتونو با این شعر مشهور دکتر شفیعی کدکنی مهمان میکنم .

وه چه بیگناه گذشتی نه کلامی نه سلامی
نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی
رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت
کاین تویی یا که خیال است ازاین هر دو کدامی ؟
روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین
باز دیدم که همان باده جامی و مدامی
همه شوری و نشاطی همه عشقی و امیدی
همه سحری و فسونی همه نازی و خرامی
آفتاب منی افسوس که گرمی ده غیری
بامداد منی ای وای که روشنگر شامی
خفته بودم که خیال تو بهدیدار من آمد
کاش آن دولت بیدار مرا بود دوامی

sћaĦяiaʀ
03-21-2013, 02:15 AM
در یکی از پستای قبلی گفته بودم که در مورد ترانه سرایی قیصر مطلبی خواهم نوشت . چیزی که برای من که هم عاشق ادبیات و هم موسیقی اصیل ایرانیم مرگ دکتر قیصر امین پور رو تلختر کرد این بود که با رفتن قیصر سبک خاصی از ترانه سرایی که من اسمش رو "ترانه مناجاتی" گذاشته ام به محاق رفت . من به خاطر علاقه مفرطی که به ترانه های ایرانی داشته ام وقت زیادی رو صرف شناخت ترانه و ترانه سرایان در موسیقی ایرانی کرده ام ، به همین خاطر آشنایی زیادی با ترانه سرایی در موسیقی ، از بدو پیدایش تا کنون دارم .

اول یه توضیح کوچیک بدم که در موسیقی ایرانی ترانه به اون اثر موسیقایی گفته میشه که اول آهنگساز آهنگی رو بر اساس حال روحی و یا مضامین ذهنی خودش میسازه و بعد شخصی موسوم به ترانه سرا ، شعری بر روی آهنگ میذاره . قطعا کار بسیار مشکلی هست چون اولا ترانه سرا باید آشنایی زیادی با موسیقی داشته باشه و به دستگاهها و گوشه ها بخوبی مسلط باشه ثانیا دستش برای شعر باز نیست و باید بر اساس آهنگ شعر رو بسازه . بهمین دلیل شاید خوش قریحه ترین شاعران هم از سرودن ترانه عاجز باشند . در موسیقی ایرانی معروفترین ترانه سرایانی که خالق آثاری در حد اعجاز هستند ، رحیم معینی کرمانشاهی ، بیژن ترقی ، اسماعیل نواب صفا ، تورج نگهبان ، بهادر یگانه ، رهی معیری و ... هستند که متاسفانه از این جمع فقط معینی کرمانشاهی در قید حیات هستند که ایشون هم چند دهه هست کار ترانه سرایی رو کنار گذاشته اند و الان فرتوت و در بستر بیماری هستند .

حقیقتا خیلی از این ترانه ها اینقدر مسحور کننده هستند و تلفیق شعر و موسیقی اعجازآوری دارند که آدم سخت میتونه باور کنه شعر بر روی آهنگ گذاشته شده و اگه ندونی تصور میکنی اول شعر آماده بوده و بعد براش آهنگ ساخته شده .

مرحوم امین پور با موسیقی آشنایی نداشت ولی شعر ترانه چندین ترانه قدیمی از آهنگ های ساخته شده آقای عباس خوشدل رو باز سرایی کرد و شعر جدیدی بر روی همون آهنگهای قدیمی گذاشت که از ترانه ابتدایی بسیار جذابتر بودند و باعث شدند که آهنگ های متوسط عباس خوشدل جاودانه بشن . قیصر تا جایی که من میدونم چون موسیقی شناس نبود بر روی هیچ آهنگ جدیدی شعر نگذاشت (منظورم ترانه سنتی هست وگرنه بر روی چند ترانه پاپ آهنگ گذاشت مثل آفتاب مهربانی با صدای محمد اصفهانی ، علتش هم اینه که در موسیقی پاپ دست شاعر خیلی بازه ) و فقط بر وزن همون شعرهای قدیمی ، شعر بر روی چند اهنگ قدیمی گذاشت ، ای کاش قیصر علم موسیقی داشت تا لذتی بی حد و حصر به دوستداران موسیقی ایرانی میبخشید .

اما زیبایی کار قیصر اونجا بود که سبکی برای ترانه سرایی مورد استفاده قرار داد که ردپایی ازش در ترانه های قبلی موجود در موسیقی وجود نداشت و منحصر به خود قیصر بود و اون اینکه ترانه هاش راز و نیاز با خدا و یا امام غایب بود . قیصر دعا و مناجات رو وارد موسیقی کرد که تماما توسط علیرضا افتخاری اجرا شدند (منظورم فقط ترانه های مناجات گونه هست وگرنه برخی ترانه های عاشقانه ش توسط خواننده های دیگه اجرا شد )
در مورد افتخاری هم باید بگم من صداش رو قبول دارم ، در مورد اون حرکت دون شان هنرمندی که انجام داد ، همینکه الان متوجه اشتباهش شده و میخواد جبران کنه برای من کفایت میکنه ، به نظر من جامعه هم باید ببخشدش ، یعنی باید یاد بگیریم زمانی که کسی متوجه اشتباهش شد و عذرخواهی کرد عذرش رو بپذیریم . ما باید شیوه کارمون مقابله با نفس عمل باشه نه شخص .

بهر حال یکی از ترانه های قیصر به اسم تشنه طوفان رو بالینک دانلود اجرای افتخاری میذارم که احتمالا برای 90 درصدتون تکراری باشه .

.................................................. ...................................

خوشا موجی تشنه طوفان، سرکش و جوشان ، که می نالد ز خود غافل، سپرده دل به دریاها

من همان موجم، تو همان طوفان ….

خوشا برگی تشنه باران سر خوش و خندان که می بالد ز خاک و گل سپرده سر به رویاها

من همان برگم ، تو همان باران ….

ز شوق تو مستم خرابم، خرابم
ز خود در هوایت تهی چون حبابم
اگر بی تو باشم، چو نقشی بر آبم
سراسر بیابان ، سراپا سرابم
چو نیلوفر در تو می پیچم
بی تو من هیچم

به غیر از غم تو گناهی ندارم
غمی دیگر، نمی دانم
کجا می گریزم؟ که راهی ندارم
رهی دیگر نمی دانم
ز تو ناگزیرم، پناهی ندارم
که درگاهی به جز این در نمی دانم

اینم لینک دانلود
http://nowruzi.ir/mohsen/wp-content/uploads/2011/03/TRACK_02-96.mp3

پ ن 1: در مورد ترانه نباید به متن شعر نگاه کرد ، بلکه باید شعر رو در تلفیق با موسیقی سنجید که ترانه سرا مجبور شده بعضی جاها رو کوتاه و بعضی جاها رو بلند بگه

پ ن 2: در موسیقی به اثر برعکس ترانه یعنی اینکه آهنگساز بیاد بر روی یک شعر آهنگ بسازه ، تصنیف گفته میشه

پ ن 3 : این پست شاید بیشتر به موسیقی مربوط میشد تا ادبیات ولی حیفم اومد در مورد وجه ترانه سرایی قیصر چیزی نگم . بابت انحراف نصف و نیمه تاپیک معذرت

ALI NE
03-26-2013, 01:18 AM
شعری از زنده یاد حسین منزوی
فوق العاده س این شعر، بیت بیتش زیباس


محبوب من! بعد از تو گیجم، بی قرارم، خالی ام، منگم
بر داربستی از«چه خواهد شد» «چه خواهم کرد» آونگم

سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
لحن همایون تو می آید برون از ضرب و آهنگم

تو جرات رو کردن خود را به من بخشیده ای، ورنه
آیینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هرچه می جنگم

خود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم

در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است
من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است بیرنگم

از وقت و روز و فصل، عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم



http://up.download.ir/di-IL4G.jpg

esbarin6
03-26-2013, 01:08 PM
خب یه شعر هم مولانای عزیز بزاریم، حیف بحث شعر باشه از مولوی حرفی نباشه:


یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

r.p.barca
03-27-2013, 08:30 PM
کارو شاعری بود که خیلی راحت و با احساسات زیاد اونچه در نظر و ذهنش بود رو بازگو میکرد.شجاعتی که تو بعضی اشعار کارو هست رو کمتر میشه تو اشعار بقیه شاعرا پیدا کرد.
برای مثال توی کفر نامه تو یه قسمتش حتی خودش هم این موضوع رو بیان میکنه و میگه :

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوند
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوند
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند......

بیشتر اشعارش مضمون اجتماعی داره و بیشتر مفاهیم اصلی مطالبش هم به فقر و عدالت ختم میشه .

دل زنده كنيد تا بميرد ناكام
اين نظم سياه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نكشد ، خزيده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود كنيد . يأس را در دل خويش
كاين ظلمت دردگستر ، زار پريش
محكوم به مرگ جاوداني است ... بلي
شب خاك بسر زند ، چو روز آيد پيش

البته اشعار و جملات عاشقانه زیبایی هم در سروده هاش داره :

افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پرگشود در لانه ی من
من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
تا زنده نگاه دارد افسانه ی من

کارو جزو اولین افرادی بود که به سمت شعر نیمایی رفت و تو سن بیست و هشت سالگی یکبار خودکشی کرد و تو وصیت نامش اینطور درد و احساسش رو بیان کرده بود:

می دانم پس از مرگم ثروتمندی ، از ميان ثروتمندان شهر ما پيدا خواهد شد که لاشه مرا بخاطر اضافه کردن شهرتی بر شهرتهای کذائی خود، به خاک بسپارد....

...اما نه ! ثروتمندان محترم!؟... لطفا مرا با پول خود ، به خاک نسپاريد!...

لاشه مرا با کارد آشپزخانه ی رنگ و رو رفته مان، که قلمتراش مداد شبهای نويسندگی من است،در هم بدريد! و پاره های سرگردان لاشه ی مرا در پست ترين نقاط شهر، به سگها بسپاريد ...!

من می خواهم ، از لاشه من ، چندين سگ گرسنه سير شود...

شما آدمکهای کمتر از سگ ، که هيچ انسان گرسنه ای از درگاهتان سير نشد!...

من ميميرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نيست!

مرگ من ، انتقامی است که زندگی من ، از جعل کننده ی نام خودش می گيرد؟.

من ميميرم تا زندگی زير دست و پای مرگ نميرد!...

مرگ من، عصيان يک زندگی است که نمی خواهد بميرد...!

Sahar Leo
04-02-2013, 05:09 PM
نمیدونم چرا ، ولی همیشه عاشق این شعر عبید زاکانی بودم و هستم ، خاطره های خوبی باهاش دارم !

بکشت غمزهٔ آن شوخ بی*گناه مرا

فکند سیب زنخدان او به چاه مرا


غلام هندوی خالش شدم ندانستم

کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا


دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی

ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا


هزار بار فتادم به دام دیده و دل

هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا


ز مهر او نتوانم که روی برتابم

ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا


به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده


اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا



عبید از کرم یار بر مدار امید

که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

Eb MeC
04-26-2013, 01:38 PM
جهت بالا اومدن تاپیک نیست:4: بلکه این شعر نزدیک 7 ساله به من یه حسی رو میده که هنوزم نمیدونم چه حسیِ ِ...

هرکسی
هم رزمی
هم خشمی
هم رنجی
دارد

هرکسی
هم زجری
هم دستی
هم گنجی
دارد

آنکه با تو هم رزم است
می خواهد با تو پیروز شود بر دشمن

آنکه با تو هم خشم است
می خواهد با تو فریاد کند
حق با ماست

آنکه با تو هم رنج است
می داند
چه کسی رنج تو را می خواهد

آنکه اما نیستی هم بزمش
خون فرزند تورا می نوشد

آنکه اما نیستی هم دستش
پشت پا می زندت
تا بیفتی از پا
تا بماند بالا دست

آنکه اما نیستی هم گنجش
می گوید :
رنج تو گنج من است
تو اگر تن خسته
من آبادم
تو اگر پا بسته
من آزادم

آنکه هم گنج تو باشد اما
می پرسد :
« رنج تو گنج چه کس باید باشد جز تو
رنج ما گنج که می باید باشد جز ما »

تو سلاحی خواهی ساخت
از غرور و کینه
و به هم رزمت خواهی گفت:
« رزممان پاینده
خشممان سوزنده
گنجمان آینده »

*
در شام سبز یک بهار
در سفره های خالی دهقانان
گسترده بر اسارت دلگیر روستاها
از قلب خوشه گندم
در مطلع تغزل باران
طلوع خواهی کرد و دهکده
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در صبح زرد یک زمستان
از بغض پرصلابت انبوه کارگر
گلکرده در حماسه چرخ و براده و آهن
در کارخانه ها
از دستهای ماهر انسان
در خلق سربلندی دنیا
طلوع خواهی کرد و کارخانه
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در ظهر سرخ یک تابستان
از سنگر شریف شکفتن
در شط داسها و پتکها
کتابها و دستها
تفنگها
طلوع خواهی کرد و شهر
آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند

در عصر خونی یک پائیز
طلوع خواهی کرد
از دهکده ها و کارخانه ها
از خانه ها
طلوع خواهی کرد

*

هر برادر تنی
اگر گرسنه نیست
با تو که گرسنه ای
خصم خانگی ست

هر غریبه گرسنه
با گرسنه ها ولی برادر است

هر برادری که خواب می کند تو را و نان خویش می خورد
یار دشمنان توست
در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است

با شهیدزاده ای در پشت
با شهید نطفه ای در شکم
پرکینه
پر خشم
زن روستائی ایستاده بر نعش مرد شهیدش
در عبور سربازان

باری
اگرچه ما رنج برده ایم
ما زخم خورده ایم
ما تا رسیدن بی مرگی امید هرروز مرده ایم
ما با چراغ کینه شب را شناختیم
با اسب حادثه
تا قلب بی تپش مرگ تاختیم
ما تا شکفتن انسان
ما تا دمیدن فریاد
ما تا رسیدن خورشید
زنده ایم
باری
اگرچه
اگرچه . . .

سکوت کن
به یاد آنکه در سپیده جان سپرد
سکوت کن
به یاد آنکه با امید خلق مرد
سکوت کن
به یاد خشم آن شهید سربلند
سکوت کن
به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد
تو از سکوت اگر به خشم می رسی
سکوت کن

گریه مادر صدای جان سپردن بود که در دهلیز می پیچید
گریه مادر صدای سرد مردن بود که در پائیز می پیچید
برادر گفت :
« حدیث گرگ و انسان است »
برادر گفت :
« حدیث دشنه و جان است »
تنم لرزید
دلم را خشم و خون پر کرد
برادر گفت :
« برادر مرد میدان است »

برادر اسب خود زین کرد
برادر زد به کوهستان
سلام ای خشم روزافزون
خداحافظ برادر جان

هجوم باد و باران بود و پائیزی که خونین بود
برادر خشمی خون پدر بر خانه زین بود
برادر رو به فتح شب
موذن بر فراز بام
پدر در خون خود خفته
سپیده می دمید آرام

باغبان
پیر گریان شبیخون خورده
گفت :
« بی تو ای غنچه گل سرخ شهید
همه گلهایم
گل حسرت شده اند
و نسیم
بوی بی باوری و تسلیم
بوی تن در دادن دارد
خاک اگر خاک کرامت باشد
دامن باغ پر از فریاد است
و درخت
سرخی کینه گل را می سراید با خشم
کاش
ای کاش
باز در باغ گل سرخی بود »

باغبان بر سر نعش گل سرخ نشست
گل سرخ
آخرین سرخ گل خون آلود
گل شهید نعره باغستان
گل سرخ
تیرباران شده جوخه یخ
زیر رگبار زمستانی شب
خواب آزادی رویش می دید ۱

قلب سبز گل سرخ
با صدای خونین
در شب باغ سرود
از شب زرد زمستان
تا سحر
سحر سرخ بهار
فاصله فریاد است
تا گل سرخ شدن راهی نیست
می توانی گل سرخی باشی

باغبان اشکش را
با پر شال چهل تکه زدود

شاید بعضیا شنیده باشنش ولی این شعر از ایرج جنتی هست و با صدای خودشم دکلمه شده ... اگه کسی نشنیده بگه بهش بدم. فقط توی یه شب پراز ستاره و سکوت گوشش بگیرید و توصیه میشه یه نخ سیگار هم کنج لب داشته باشید تا رفتن به فضا رو احساس کنید. یه عده رو میشناسم به این توصیات من توجه کرد بعدش قسم میخورد نزدیک بود خودکشی کنه

ALI NE
05-14-2013, 01:09 AM
پس از مدت ها اومدیم سری به انجمن بزنیم گفتیم بد نیس یه دستی هم به این تاپیک بزنیم!
یه شعر از شاطر عباس قمی که فوق العاده زیباس:


دلبر به ما رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد

آمد به بزم و دید من تیره روز را
ننشست و رفت و تنگی جا را بهانه کرد

رفتم به مسجد از پی نظّاره ی رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد

آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد

La Masia
05-14-2013, 11:51 AM
در مورد شعر نیمایی که ابراهیم عزیز از ایرج جنتی عطایی گذاشت که البته در اصل یک منظومه هست، مدتهاست میخواستم حرف بزنم ولی به دلایلی فرصت نشد


به خاطر انجمن نمیتونم زیاد در مورد درونمایش و مفاهیمش حرف بزنم
اما اگر بخوایم یه نگاه فرمالیستی بهش داشته باشیم

باید بگم یک شعر نیمایی که علاقه چندانی به رعایت قافیه نداره و از جریان سیال ذهن استفاده زیادی کرده
در پس زمینه ای از آزادی خواهی از نمادها و اِلمانهای همیشگیِ خیر و شر استفاده کرده مثل:
بهار زمستان فریاد شهید گل سرخ گرگ انسان پاییز

و البته برداشتهایی که از اونها هم کرده بر اساس اعران گذشته بود و اکثر جاها صرفا با قرینه سازی سعی میکنه این کلمات و مفاهیم رو در برابر هم قرار بده و از برخوردشون اهداف خودش رو استخراج کنه
که هر چند چارچوب بنایی که ساخته با مصالح گذشتگان هست اما تزئینات اون حاصل دست رنج خودشه
که منتج به تولد بنهای زیبایی شده مثل:


رزممان پاینده
خشممان سوزنده
گنجمان آینده

یا

هر برادر تنی
اگر گرسنه نیست
با تو که گرسنه ای
خصم خانگی ست

هر غریبه گرسنه
با گرسنه ها ولی برادر است


یا


سکوت کن
به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد
تو از سکوت اگر به خشم می رسی
سکوت کن

یا

خاک اگر خاک کرامت باشد
دامن باغ پر از فریاد است


در کل ایرج جنتی به عنوان یک ترانه سرای قدرتمند و صاحب سبک در ادبیات ایران پذیرفته شده اما توی سرودن شعر اونهم شعر نیمایی که رموز و ریزه کاریهای خاص خودش رو داره زیاد موفق عمل نکرده
توی این منظومه هم خیلی جاها از ضرب آهنگ شعر آرش کمانگیر کسرائی استفاده میکنه
با این حال چون هنرمنده و واژه ها رو میشناسه شعرش خالی از زیبایی نشده

اما

مهمتر از همه اینها اینه که جناب جنتی عطایی توی این شعر تونسته روی مخاطبش تاثیر گذار باشه
یاد جمله سهیلی افتادم که در مورد شعر مادر از شهریار گفته بود:
یک شعر پر از ایرادهای دستوری در عین حال یکی از تاثیر گذارترین شعرهای تاریخ ایران

هر چند اینجا نه با یک شعر پر از ایراد دستوری مواجهیم نه با یکی از تاثیر گذارترین شعرهای تاریخ ایران

یک شعر نسبتا خوب با بندهای زیبا در ستایش مفهوم بسیار مقدس آزادی

با تشکر از ابراهیم عزیز

Eb MeC
05-14-2013, 01:29 PM
ممنونم علیرضای دوست داشتنی...

من کلا از دستور و ایرادهاواینا در شعر نمیدونم ...

من از بچگی با اهنگهای داریوش خو گرفتم و ایرج جنتی کسی بود که همواره در کنار داریوش بود به همین خاطر میل به شعرهای ایرج جنتی خیلی در من قوت گرفت.

علیرضا میگه

مهمتر از همه اینها اینه که جناب جنتی عطایی توی این شعر تونسته روی مخاطبش تاثیر گذار باشه

این شعر روی من از تاثیر گذشته :4: یادم میاد 7 سال پیش ساعت حدودای 4 صبح از خواب بیدار شدم که با دیال اپ دانلودش کنم،لامصب 20 مگ هم بود حالا حالاها تموم نمیشد،چندین 4 صبح من از خواب بیدار میشدم تا اینو دانلود کنم ولی وسطاش قطع میشد و از این اتفاقا که من ناموفق بودم در دانلود کردنش،از طرفی هم خداخدا می کردم بابام از خواب بیدار نشه منو تو این وضع ببینه:381: باورکنید من وقتی تونستم دانلودش کنم انگار همون سال بارسا 6 جام گرفته بود.ینی تا این حد:4:


با تشکر فراوون از علیرضا که وقت گذاشت واسه این شعر:8:

esbarin6
05-14-2013, 08:46 PM
این شعر هم از شاعر معاصر آقای " بیداد":

گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود حاصل گلهای پرپر است

شرم از نگاه بلبل بی دل نمی*کنید
کز هجر گل نوای فغانش به حنجر است

از آن زمان که آینه گردان شب شدید
آیینه*ی دل از دم دوران مکدر است


وقتی که تیغ کینه سر عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرر است

وقتی ز چنگ شوم زمان مرگ می*چکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است

وقتی بهار وصله ی ناجور فصلهاست
وقتی تبر مدافع حق صنوبر است

وقتی به دادگاه عدالت طناب دار
بر صدر می*نشیند و قاضی و داور است

وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مصور است

وقتی که نوح کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار معجزه*ی یک پیمبر است

وقتی که برخلاف تمام فسانه*ها
امروز شعله، مسلخ سرخ سمندر است

از من مخواه شعر تر، ای بی خبر ز درد
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است

این تخته پاره*ها که به آن چنگ می*زنید
ته مانده*های زورق بر خون شناور است


هرگز حدیث درد به پایان نمی*رسد
گرچه خطابه*ی غزلم رو به آخر است...


پ.ن: این یه غزل مثنوی بوده که من بخشی ازشو گذاشتم.

r.p.barca
05-19-2013, 08:46 PM
چندوقت پیش تولد یکی از دوستام بود رفتم براش کادو بخرم از شهر کتاب چشمم افتاد به کتاب های فریدون مشیری کادو رو ارزونتر گرفتم رفتم برای خودم کتاب خریدم :4:

یکی از بهترین اشعار کتاب بهار را باور کن :

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار
مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در
زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ
عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.

فقط یه صحبتی که هست مدتی اقای زاهدی کمتر مبان و اینجا سر میزنن بهترین و مهترین قسمت اینجا نقد و اطلاعاتی هست که اقای زاهدی با تمام مشغولیت های مختلف کاری لطف میکنند و در اختیار کسایی که ادبیات رو دوست دارند قرار میدن :1:. دلیلشون هم (اگه درست حدس زده باشم )کاملا منطقی باشه ولی اینجا یه قسمت کوچیکی هست از یک سایت ورزشی .محدودیت هایی وجود داره درست" ولی فکر میکنم با وجود همه محدودیت ها هم میشه اینجا فعال باشه و انقدر ادبیات ایران غنی هست که اگر صد تا سایت هم زده بشه بازم کمبود مطلب داشته باشیم .چون فعالیت اقای زاهدی باعث دلگرمی خیلی از بچه ها میشه و باعث میشه این قسمت از سایت هم مثل بقیه قسمت هاش فعال "مفید و خوب باشه .

esbarin6
05-20-2013, 07:12 PM
این خلاصه ای از یه متنی بود یه جا دیدم گفتم بزارمش، حال و هوای دهه ی شصت و هفتاد خوزستان...:22:


تقصیر ما نبود...

به خــداما هم دلمان می خواست بچگی کنیم !

ولی تقصیر ما نبود که از بچگی بازمانده های جنگ نصیبمان شد !

ما هم دلمان می خواست ! نفت سوز خانه مان، پر از نفت باشد؛
ولی حیف که به جایش دیوارهای خانه مان پر از نفت بود و سیاه شده بود از چربی نفت خام زیر خاکمان ...

ما هم دلمان می خواست ! لباس های مارک دار بپوشیم ! جوانی کنیم ! فروشگاه های بزرگ برویم !
ولی تقصیر ما نبود که بالای لِـنـج و مارک هایش به شما می رسید و برای ما فقط " ته لنجی " ها ماند.

ما هم دلمان می خواست سینما برویم؛
ولی تقصیر ما نبود که از پرده های فیلم ها، یک سینمای سوخته سهم ما شده بود !

ما هم دلمان می خواست توی شهربازی، ماشین سواری کنیم
تقصیر ما نبود که از تانک جامانده ی سر پیچ " جمشید آباد " ! تانک سواری یاد گرفتیم

ما هم دلمان می خواست شمال برویم ! چالوس برویم ! در کندوان جیغ بزنیم !
تقصیر ما نبود که سهممان جاده خاکی پر از ترکش خرمشهر - آبادان شده بود ...

ما هم دلمان می خواست استخر برویم !
تقصیر ما نبود که بندرمان آب خوردن هم نداشت ...

تقصیر ما نبود که وقتی تو داشتی پلی استیشن بازی می کردی !
ما سر صف " بمبو " بشکه آب پر می کردیم!

تقصیر ما نبود که گازمان را به خودمان ندادند !
دادند به خانه های گرم و صمیمی شما ...

تقصیر ما نبود دیوارهای اتاق هایمان کاغذ دیواری نداشت !
با ترکش تزئین شده بود!

تقصیر ما نبود که تو ترقه زیر پای دوستت انداختی و خندیدی و شاد بودی
و زیر پای دوستان من، مین های جا مانده از جنگ منفجر شد و نتوانستیم بخندیم...

تقصیر ما نبود ! که اسکی بازی بلد نیستیم ... برف بازی بلد نیستیم !
به جای برف، توی مدرسه سمت همدیگه پوکه های خالی کلاشینکف و گرینوف پرتاب می کردیم !

تقصیر ما نبود ! داریوش گوش کردیم !
ما با درد بزرگ شدیم ! با دود و نفت و شرجی !

تقصیر ما نبود ! زود بزرگ شدیم !... بچگی نکردیم ... شهربازی نرفتیم ... رمانتیک نبودیم ... لایی نکشیدیم ... از سرخوشی جیغ نزدیم ... !

تقصیر ما نبود ! دلمان می خواست !
نداشتیم ... !!!

به خدا تقصیر ما نبود !
حقمان نیست ...
سهممان از بچگی آن باشد و ...از بزرگی این... !
ما جنگ زده بشویم ... لهجه دار ... و ... و ... و ... !!!

به خدا حق ما این نبود...

La Masia
05-20-2013, 08:57 PM
متنی که میثم عزیز زحمتش رو کشید و قرار داد شباهت زیادی به شعرهای گفتاری داره که دو سه دهه ای از عمرش گذشته
و البته این روزها طرفدارای بیشتری هم بدست آورده
شاید بهترین مثال برای اینگونه اشعار، شعرهای شاعر خوزستانی و اهل ایذه یعنی سید علی صالحی و کتاب «نامه ها» و کتاب «نشانیها» باشه
هر چند کمی ایجاز این متن رو به شعر گفتار نزدیکتر میکرد اما خب در کل مشخصه اصلی اینگونه شعرها و رسالت اصلیشون تاثیر گذاری بر روی مخاطبه اونم بدون ایجاد هیچ گونه تکلف و دست اندازی بر سر راه مخاطب

تعاریف و مبانی زیادی برای مرزبندی شعر گفتار با شعر کلاسیک نیمایی و سپید یا شاملویی گفته شده
اما به نظر من مهمترین مشخصه این سبک از شعر اینه که تاثیر گذاری مقدمِ بر ایجاد تفکره
یعنی چی؟
ما در برخورد با هر متنی دو کار میکنیم
1- تفکر
2- تاثیر گرفتن(که خودش شامل بخشهای مختلفی میشه مثل شاد شدن ناراحت شدن لذت بردن گریستن نیرو گرفتن در خود فرو رفتن و...)

حالا در شعر گفتار برخلاف کلیت شعرهای کلاسیک یا نیمایی و ... که معمولا اول ایجاد تامل و تفکر میکنن و بعد روی مخاطب تاثیر میزارن، شاعر سعی میکنه اول روی مخاطبش تاثیر بزاره و بعد اون رو به تفکر وادار کنه

مثال:
یه بیت از بیدل

حیرت آهنگم که میفهمد زبان راز من
گوش بر آیینه نِه تا بشنوی آواز من

یا

چنین کشته حسرت کیستم من
که چون آتش از سوختن زیستم من

یا از جناب حافظ

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی


یا از جناب سعدی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


یا از شاملو

شب با گلوی خونین خواندست دیرگاه
دریا نشسته سرد
شاخه ای در سیاهی جنگل
به سمت نور فریاد میکشید

و....

توی این شعرها تاثیر قطعی از شعر گرفتن تا زمان تفکر در مورد شعر و درک مفهوم اون به تاخیر میفته

اما

شعری از سید علی صالحی

من، همین منِ ساده... باور کن
برای یکبار برخاستن
هزارهزار بار فروافتاده ام


یا

ماه رفته بود
در باز بود
بوی خوشِ خدا می آمد



و مثالهای زیادی که دوستان میتونن با مراجعه به کتابهایی که گفتم به وفور پیدا کنن

توی اینگونه اشعار، متن ابتدا تاثیر میزاره یعنی ابتدا با مسیری سهل و ممتنع مخاطب رو به درک مفهومی که میخواد انتقال بده میرسونه بعد مخاطبی که یا شاد شده یا ناراحت یا در خود فرو رفته یا نیرو گرفته در ادامه به تفکر و تامل در شعر و چیزی که شنیده میپردازه

البته این نکته رو باید بگم که ما هم در شعر کلاسیک و نیمایی ابیات و بندهایی نزدیک به شعر گفتار و رسالتشون داریم و هم در اشعار گفتار خطوطی داریم که بر اساس شعر کلاسیک یا نیمایی سروده شدن
اما کلیت این سبکها بر اساس توضیحاتیه که در بالا گفتم
---------------------------------------------------------------


شعری که میثم به اشتراک گذاشت دل هر کسی که خوزستانی باشه رو بدرد میاره
اجازه بدین من هم چند تا از شعرهای کوتاهم توی همین مفاهیم رو با دوستان به اشتراک بزارم


مادر همیشه میگفت:
اگر خدا بخواهد...
اما
خدا موقع تقسیم کردن نامردی کرد
پدر را برای خودش برداشت
و
پلاک شکسته اش را به ما داد


............................

رسول نامه ها را داده بود به مهران که برساند پشت جبهه
مهران اما در راه برگشت
با خمپاره ها قرار داشت
میخواست به مهمانی ترکشها برود...
نامه ها سالهات گم شده اند
و من
نمیدانم از این پستچی بد به کجا شکایت ببرم


...........................


بچه خوزستانم
بچه جنگم
روز تولدم روز مرگ نخلیست که هنوز در قاب غروب، بوی غرور میدهد
اینجا نخلها سرشان را به باد دادند
تا پرنده هایشان زمینگیر نشوند
بچه جنگم
بچه خوزستان
قرارمان با جهان آرا این بود
او خون بدهد
ما زندگی کنیم
او خون داد
اما دیگران زندگی کردند
بچه جنگم
بچه خوزستان
روی خاکم طلاست زیر خاکم طلا
اما
چشمهایت را که خوب باز کنی
کودکیهایم رو میبینی
که کنار لوله های گنده نفت
جان میکند
میمیرد

................................


شاعر شدم که زخمهایت را شعر کنم
اما قلم که کم بیاورد کاغذ سفید میماند
حالا به جای نوشتن مبهوت گندمهایی میشوم که وقتی از خاک بیرون کشیده میشوند
دستشان دور پلاکت گره خورده است

ALI NE
05-25-2013, 12:46 AM
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه*ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل* پیشه بهانه* اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم*انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می*بافت ولی به فکر پریدن بود


[حسین منزوی]





یه بار دیگه ما بایستی رفع زحمت کنیم، مدت زمان غیبت مشخص نیس، اما تا شروع فصل بعدی برمیگردم به احتمال چند درصد :4:
فکر کردم این تاپیک مکان مناسبتری باشه واسه ترک محفل!
برقرار باشید و سبز، یاعلی

Ali K.B
06-08-2013, 02:28 PM
يه شعر فوق العاده از پور عباس كه فكر كنم اكثرتون شنيدينش

دوباره خوندنش خالى از لطف نيست...

صدای ناز می آید.


صدای کودک پرواز می آید.


صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.


معلم در کلاس درس حاضر شد.


یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.


همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.


معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.


یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.


معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟


کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.


بزن یک صفحه از این زندگانی را.


ورق ها یک به یک رو شد.


معلم گفت فرزندم ببین
بابا
؛ بخوان
بابا
؛ بدان
بابا
؛


عزیزم این یکی
بابا
؛ پسر جان آن یکی
بابا
؛ همه صفحه پر از
بابا
؛


ندارد فرق این
بابا
و آن
بابا
؛


بگو آب و بگو
بابا
؛ بگو نان و بگو
بابا


اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"


اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"


تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،


یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛


سوال از درس بابا داشت.


نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.


فقط نا داشت...


به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.


سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.


صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.


صدای شیر ها از بیشه می آید.


معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟


بگفتا آن پسر آقا اجازه
این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟


معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.


پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.


معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟


پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.


معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟


پسر با گریه گفت این درس رنگین است.


دو تا بابا، یکی بابا؟


تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟


چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟


تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟


چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟


ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟


چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟


چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟


چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟


ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟


تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟


چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟


چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟


ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟


تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟




چرا بابای من با زندگی قهر است؟


معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند.


به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.


چو گوهر روی دفتر ریخت.


معلم روی دفتر عشق را می ریخت.


و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.


بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.


پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،


یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا،
خدا
را در ورق بنویس...


و خواند آن روز، "
خدا بابا
"


تمام بچه ها گفتند، "
خدا بابا
"


پور عباس

khashayar
06-09-2013, 07:15 PM
ما از تبار رستم و فرهاد و آرشیم
واندر شرار فتنه آخر سیاوشیم
در انتظار رؤیت آن مهر آخرین
در مجمر سپیده سپندی بر آتشیم:8:

r.p.barca
06-11-2013, 08:25 PM
پروین اعتصامی:


ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن

پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن


سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن


اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر

دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن


هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن

هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن


آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل

زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن


از برای سود، در دریای بی پایان علم

عقل را مانند غواصان، شناور داشتن


گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن

چشم دل را با چراغ جان منور داشتن


در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن


از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب

علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن


همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن

چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

Eb MeC
06-20-2013, 11:22 PM
بیت های رنگ شده همتا ندارن به مولا ... :5:



اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم ......... قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد ....... تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می گوید که چشم از فتنه بر هم نه ......... دگر ره دیده می افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی ......... و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی ............ خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی بینم .......... کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی دانم

فراقم سخت می آید ولیکن صبر می باید .......... که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی ........ شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می نالم مگر دردم نهان ماند ......... به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت ..... من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت ......... هنوز آواز می آید به معنی از گلستانم

sћaĦяiaʀ
06-26-2013, 10:39 PM
علی اشتری متخلص به فرهاد شاعریست که من به اشعارش خیلی علاقه دارم . اشتری 39 سال (تولد 1301 وفات 1340 ) بیشتر عمر نکرد و ستاره عمرش خیلی زود به خاموشی گرایید ولی به نظر من در همین عمر کوتاه هم یادگارانی از خودش بجا گذاشت که برای همیشه در سپهر ادب و فرهنگ این سرزمین جاودانه خواهد بود . سه تا از غزلهاش رو میذارم که بدون شک برای خیلی ها تکراری هستند اما ارزشش رو داره که در این تاپیک با این اشعار یادی از این شاعر عزیز بشه .
.................................................. .................

بعد از این دست من و دامن ماه دگری
من و سودای سر زلف سیاه دگری

چون تو پیمان وفا بشکنم و بنشینم
به امید نگهی برسر راه دگری

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
خرمن خویش بسوزم به نگاه دگری

گر گناه است نظر بر رخ خوبان کردن
بعد از این پشت من و بار گناه دگری

آنقدر آه کشیدم به فراقت شب و روز
که نمانده است مرا طاقت آه دگری

به جز از اشک که گیرد همه شب دامن من
بر من و زاری من نیست گواه دگری

.................................................. .


گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک
یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک

تا به خاک تیره غلطم, یا به دامان گلی
بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک

مردم چشم مرا مانند مردم ,لاجرم
من هم از این تیره دل مردم , گریزانم چو اشگ


گر به چشمی بوسه دادم یا برخساری چه سود
کاین زمان با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک

بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه
ور به چشمی جای گیرم,َ باز لغزانم چو اشک

سوز پنهان درون است این که پیدا می شود
گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک

.................................................. ..............

و سومین غزل هم که شاید معروفترین غزل اشتری باشه ، این غزل رو شجریان با همراهی ویولون مرحوم همایون خرم ، پیانوی مرحوم جواد معروفی و سه تا مرحوم عبادی و اگه اشتباه نکنم تنبک مرحوم جهانگیر ملک بصورت آواز خونده اند که بدون شک یکی از سه آواز زیبای تاریخ موسیقی آوازی ایران هست . بارها نوازندگان در حین اجرا به تحسین آواز استثنایی شجریان میپردازند ، متاسفانه نتم کم سرعت هست و نمیتونم آپلود کنم . اونایی که که در نت هست اکثرا کیفیت ندارند چون این اواز در یه محفل خصوصی اجرا شده .

عمريست تا به پاي خم از پا نشسته ايم
در كوي مي فروش چو مينا نشسته ايم

مارا زكوي باده فروشان گزير نيست
تا باده در خم است همين جا نشسته ايم

تا موج حادثات چه بازي كند كه ما
با زورق شكسته به دريا نشسته ايم

ما ان شقايقيم كه با داغ سينه سوز
جامي گرفته برلب صحرا نشسته ايم

طفل زمان فشرد چوپروانه ام به مشت
جرم دمي كه بر سر گلها نشسته ايم

عمري دويده ايم به هر سوي و عاقبت
دست از طلب بشسته و از پا نشسته ايم

فرهاد با ترانه مستانه غزل
در هر سري چو نشاط صهبا نشسته ايم

La Masia
06-28-2013, 04:26 PM
نمیدونم چرا به بالا اومدن انجمن شعر با پست شهریار عزیز دقت نکرده بودم
واقعا با دیدن پست شهریار به معنای واقعی یه خوشحالی عمیق درونی بهم دست داد

چون فرهاد یکی از شاعرای واقعا مورد علاقه منه
از بین تاریخ ادبیات یا بهتره بگم تاریخ شعر ایران در روزهای سخت زندگیم فقط این رباعی(که البته جزء مشهورترین شعراشه) بود که همراه با سنگین ترین و سهمگین ترین غمها به دلم و ذهنم هجوم میاورد

در خدمت خلق بندگی ما را کُشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت

فرهاد رو باید در کنار زرین تاج جزء اون دسته از شاعرایی دونست که حافظه جمعی مردم ایرن برای نجات خودشون باید اونها رو به یاد بیاره و درک کنه
بازم از شهریار به خاطر این انتخابش سپاسگذارم

ALI NE
07-07-2013, 03:28 PM
من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟
"جمله های خبری" قید مکان می خواهند!!


[غلامرضا طریقی]



پس از مدت ها ، درود و عرض ادب!

r.p.barca
08-09-2013, 02:07 AM
فریدون مشیری

در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است

ای قناریهای شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار
ای خروشان موجهای مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست

ای تپشهای دل بی تاب من
ای سرود بیگناهیها
ای تمناهای سرکش
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

TaTaA
08-27-2013, 07:07 AM
چهارم شهریور سال روز وفات "لولیِ لولی وشِ مغموم"، "چاوشی خوانِ قوافل ایام" و "باغبانِ باغِ بی برگی" مهدی اخوان ثالث. شعر زیبای "سبز" از استاد:


با تو ديشب تا كجا رفتم
تا خدا وانسوي صحراي خدا رفتم
من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند
من نمي گويم كه باران طلا آمد
ليك اي عطر سبز سايه پرورده
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا، رفتم
پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش
همچنان كز خويش و بي خويشي
در ركاب تو كه مي رفتي
هم عنان با نور
در مجلل هودج سِرُّ و سرود و هوش و حيراني
سوي اقصامرزهاي دور
تو قصيل اسب ناآرام من، تو چتر طاووسِ نر مستم
تو گراميتر تعلق، زمردين زنجير زهرِ مهربان من
پا به پاي تو
تا تجرد تا رها رفتم
غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود
شكرها بود و شكايتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگيني بودن
و سبكبالي بخشودن
تا ترازويي كه يكسان بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم
شكر پر اشكم نثارت باد
خانه ات آباد اي ويراني سبز عزيز من
اي زبرجد گون نگينِ خاتمت بازيچه ي هر باد
تا كجا بردي مرا ديشب
با تو ديشب تا كجا رفتم

ALI NE
10-15-2013, 01:37 AM
ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا ؟
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا ؟

جای "بنشین" و "بفرما" ، "بتمرگی" گفتند
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا ؟

"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا ؟

دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا ؟

چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا ؟!

[شادی صندوقی]




پ.ن: انگار حضور علیرضا توی سایت خیلی کمرنگ شده ، اما اینجا باید "خاک" بخوره ؟!!! :1:

emad-4
10-20-2013, 05:18 AM
بگذار سر به سینۀ من ، تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این ، نپسندی به کار عشق
آزار این رمیدۀ سر در کمند را

بگذار سر به سینۀ من ، تا بگویمت :
اندوه چیست ، عشق کدام است ، غم کجاست
بگذار تا بگویمت : این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین _ که هیچ وفا نیست با منت _

تو ، آسمان آبی آرام و روشنی
من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ، ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ، ای چشمۀ شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

​[ فریدون مشیری ]

emad-4
10-22-2013, 04:04 AM
یکی به لطف نشانم نداد کوی تُرا
مگر به خواب ببینم خیال روی تُرا
چنین که با منِ سرگشته بی وفا شده ای
به گور می برم ای دوست آرزوی تُرا
دل شکستۀ ما را مزن به سنگ جفا
درست باش ، خدا نشکند سبوی تُرا
بیا ارادت را دل بخـــر که نفروشـد
به هستی همه عالم غبار کوی تُرا
نمی خورم به زمان فراق شربت مرگ
برای آنــکــه نگــهــدارم آبـــروی تُرا
« امید » وصل مبدل به یأس شد ، افسوس !
یکــــی به لطف نشانم نداد کوی تُرا

[مهدی اخوان ثالث ( م. امید) ]

Pep the Graet
10-25-2013, 11:05 PM
سوم آبان، سالروز درگذشت شاعر مهربانی، طبیعت و انسانیت؛ فریدون مشیری.

شعر "ریشه در خاک" از استاد:

ظاهراً اوایل دهه پنجاه، یکی از دوستان استاد قصد مهاجرت به بلاد کفر رو داشته و پس از کلی تعریف از آمریکا، از ایشان هم درخواست می کنه که همراه شون بیاد و اونجا زندگی کنه. استاد یک شب فرصت می خواد و فرداش در پاسخ اون دوست، این شعر زیبا رو میگه:


تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد


و اشکِ من ترا بدرود خواهد گفت.


نگاهت تلخ و افسرده است.


دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.


غمِ این نابسامانی، همه توش و توانت را زتن برده است.



تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.


تو با دست تهی، با آن همه طوفانِ بنیان کن در افتادی.


تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است.


تو را با برگ برگِ این چمن، پیوند پنهان است.


تو را این ابرِ ظلمت گسترِ بی رحمِ بی باران


تو را این خشکسالی های پی در پی


تو را از نیمه ره بر گشتنِ یاران


تو را تزویرِ غمخواران


ز پا افکند.



تو را هنگامۀ شومِ شغالان


بانگِ بی تعطیلِ زاغان


در ستوه آورد.



تو با پیشانیِ پاکِ نجیبِ خویش


که از آن سوی گندمزار


طلوع با شکوهش، خوشتر از صد تاج خورشید است


تو با آن گونه های سوخته از آفتابِ دشت


تو با آن چهره افروخته از آتشِ غیرت


که در چشمان من والاتر از صد جامِ جمشید است


تو با چشمان غمباری


که روزی چشمۀ جوشانِ شادی بود


و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست


خواهی رفت.



و اشک من ترا بدروردخواهد گفت



من اینجا ریشه در خاکم


من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم


من اینجا تا نفس باقیست می مانم


من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟



امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست


من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم


من اینجا، روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی


گل بر می افشانم



من اینجا روزی آخر از ستیغِ کوه، چون خورشید


سرود فتح می خوانم



و می دانم



تو روزی باز خواهی گشت.

ALI NE
10-26-2013, 01:49 PM
مرو، که با دو لَبت گفتگوی من باقی است
هزار شکوه سرودم، ولی سخن باقی است

چو برق می روی از آشیان ما، به کجا؟
هنوز مشت خسی، بهر سوختن باقی است

به عیش کوش و ز غمهای تازه، باک مدار
گرت پیاله ای از باده ی کهن باقی است

شبی به حلقه ی رندان، حدیث موی تو رفت
گذشت عمری و آشوب انجمن باقی است

دمی نشستی و رفتی، ولی به محفل ما
هنوز بوی گل و عطر یاسمن باقی است

اگر چه گردش گردون، مرا هلاک نکرد
ولی ز گردش چشمت، امید من باقی است

بهار حسن تو نازم، که صد چمن پژمرد
ولی طراوت گلهای این چمن باقی است

به پای دوست سر افشاندن است و جان دادن
بهانه ای که مرا بهر زیستن باقی است

ز دست غیر، مرا شکوه ای نماند «رهی»
ولی شکایتم از دست خویشتن باقی است


[رهــی معیــری]

Pep the Graet
11-07-2013, 12:13 AM
امروز زادروز محمد تقی خان ملک الشعرای بهار شاعر ارزنده و بزرگ "مشهدی" است. هر وقت تصنیف "مرغ سحر" و "ز من نگارم" را شنیدید یادی از این شاعر گرانقدر و بزرگ بکنید. روانش شاد

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد، هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان، گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه صیاد کنید